تبليغاتX
The girl with certain look
روزگاری یه گهی خورده بودم گفته بودم "باید صورت خود را محکم به دیواره ی تلخ زندگی کوبید"این کارو نکردیَم نکردی چون دیوار تلخ زندگی خودش اونقدر محکم خودشو به صورتت می کوبه که هر چی تو ذهنته تو یه لحظه ی فراموش نشدنی می پره.اون وقته که پشیمون می شی از اینکه چرا خودت قبلآ این کارو نکردی.
+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/25ساعت 12:52  توسط The girl with certain look  | 

از سیاست دو جناح منتفع می گردند:

1.جاه و جلال طلبانی که از سیاست به مقام و مسکنتی می رسند.

2.فرومایگانی که از ابراز اتهامات ،انتقادات و احتراماتی نمایشی نسبت به دسته ی فوق به شهرتی کاذب دست می یابند.


این دو لازم و ملزوم یکدیگرند.دسته ی دوم با پیچیدن به دور دسته ی نخست و با تظاهر به داشتن فهم و شعوری شگرف ناکامی ِ خود را از سر خوردگی ها و واماندگی ها در دست یافتن به شهرتی واقعی و بر حق جبران می کنند.دسته ی نخست هم که قواعد بازی را خوب بلدند از بازی دادن دسته ی دوم تمایلات برتری طلبانه ی خود را ارضا می کنند.به همان شدت که دسته ی نخست هوشمندند،دسته ی دوم احمقند و به غایت شیفته و مفتون شهرت.البته شأن و شایستگی دسته ی دوم در همان حد ظواهر ِ روشنفکرانِ فریبا و هوشمندی دسته ی نخست نیز در همان حد ِ احمدی نژاد هاست.اینان در واقع کوتوله هائی هستند که مجذوب بلند به نظر رسیدنند.

چرا سطحی ترین و آسان ترین روش رسیدن به شهرت در این مملکت شده است پرداختن ِ مبتذلانه به سیاست.می شود گفت که شاید کار ِ دیگری بلد نیستیم یا کار های دیگر آنقدر سخت است که زیادی دیر جواب می دهد برای اینکه در 20 سالگی آدم مشهوری شده باشیم.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/24ساعت 16:5  توسط The girl with certain look  | 

پیش رویم دو راهرو تاریک.پشت سرم تنها و تنها تاریکی.یکی را بی هیچ نشانی بر می گزینم.راهرو تاریک است و مرموز.وهم آلود و ترسناک.در انتها سه شاخه می شود.سه راهرو تاریک.بی هیچ نشانی یکی را بر می گزینم.پشت سر ملال انگیز و رقت بار.امیدم را از دست می دهم.پشت سر تاریکی ست.پیش رو تاریکی ست.چهار شاخه می شود.به انتهای راهرو که می رسم پنج راهرو تاریک دیگر بی هیچ نشان و تفاوتی به انتظار ایستاده اند.دیگر امیدی به بهبود نیست.یکی را بر می گزینم.همه جا تاریکی ست.عرق بر پیشانیم نشسته است.هراسناکم.نا امنی امانم را بریده است.ابهام.ترس و اضطراب.راه.شش شاخه.هفت.هشت.نه.همین جا زانو می زنم.من به راستی اینجا چه می کنم؟؟؟
این حس ازین موسیقی می تراود.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/17ساعت 3:33  توسط The girl with certain look  | 

در همسایگی ساختمانی که طبقه ی دومش به لانه ی ما موسوم است،ساختمانی دیگر در دست احداث است.حالا این ها که اصلا مهم نیست.مهم کارگری ست در ظاهر برادران افغان  که ملیتش هم دور از اخلاق است مهم تلقی شود.این همان فردی ست که چشمانم را به خود خیره کرده است "او".گویا صبح ها ساعت ها پیش از آنکه من از خواب ظهر گاهی بیدار شوم اعمال طاقت فرسایش را در راستای اهداف امپریالسم جهانی شروع میکند.این از بدیهیات است که کار کون پاره کنی هم دارد.جمعآ به این مهم آگاهیم. تا عصر به همین منوال می گذرد.آرام و بی صدا کار میکند.البته گه گاه خستگی در میکند.غذای مختصری هم می خورد.اگر اتفاقآ من هم از آنجا عبور کنم نگاهی طولانی به قد و بالایم می اندازد.و شاید زیر لب چیزی نیز زمزمه کند.اما میدانم بعد از پایان کار خسته و کوفته می رود و در سرمای سگ کش آن بیرون توی حیاط،در آلونک کوچکی که درش یک عدد پتوست و  سرمایش از لای سنگ های سرد به پهلو ها فرو....حالا بگذریم.اینارو نمیگم که اشک خودم و شما ها رو در بیارم و از درد ها و اداهای بورژوائیم روده درازی کنم و شعار مرگ بر کاپیتالیسم سر بدم و بعد خیالم راحت شه  که من هم یک کاری برای این چاه مستراحی که توش غوطه وریم انجام دادم.من دقیقآ و مستقیمآ به خود او اشاره می کنم.شدیدآ خود ِ او مقصود من است بدون هیچگونه ردی از دلسوزی و یا حس ترحم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت 16:44  توسط The girl with certain look  | 

به پاس این زندگانی تخمی
همه شلوار ها را پائین کشیده
و از کمر به پائین خم شوند./
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت 2:43  توسط The girl with certain look  |