تبليغاتX
The girl with certain look

چه تاریک و بی انتها و نفرت انگیز است،شب.

یادم می یاد هی می گفتم شبا خوابم نمی بره.می گفتی چرا؟یکم سکوت می کردم و می گفتم:نمی دونم.می گفتم شبا طولانیه.تمومی نداره.خوابم نمی بره.می گفتی چرا؟یکم سکوتم طولانی تر بود این دفعه و باز می گفتم : نمی دونم.شبا زود می خوابیدی .از شبا بیزار بودم.تا صبح تو این تختخواب خشخشو غلط میزدم.فکرام تمومی نداشت.چراغارو روشن میذاشتم . می رفتم زیر پتو.چشامو به زور میبستم.نفسم که می گرفت لبه ی پتو رو میزدم بالا ببینم که این شب لعنتی تموم شده یا نه.که صبح شد که پاشم برم برنامه های صد تا یه غازه تلویزیونی ببینم یا نه.صبح شد که برم آوازای غمگین بخونم یا نه.صبح شده که هی تو ترس باشم که کی شب می شه یا نه.اما شبا تمومی ندارن. نمی دونم شبا طولانی شدن یا خوابه من کم شده؟.یادته هی تاکید می کردم.یادته میگفتی چرا؟و من میگفتم نمی دونم و همه چی همین جا ختم می شد و ولی شبای من نه!تازه نگفتم بهت که صدای جاروی این یارو که میومد هنوز خوابم نبرده بود.نگفتم بهت که شبا چراغارو روشن میذارم.نگفتم کامپیوتر رو روشن میذارم که فکر کنم الان وقته خواب بعد از ظهره و مجبور نیستم بخوابم چون بقیه ام بیدارن.نگفتم میترسم که شبا فیلم دیدن عادتم بشه و عادتت از سرم بپره.نگفتم شبام پر از ملاله و روزام پر از اضطراب.نگفتم دیگه کابوس بودن برام شبائی که میومد و تموم نمی شد و من خوابم نمی برد و اما ...من نمی گفتم،من نمی گفتم خواب دیدم توی بیابون با پاهای خودم رفتم تو دهنه یه ماره بزرگ، تو چرا نمی پرسیدی؟تو چرا نمی پرسیدی شبا که خوابت نمی بره چی کار می کنی؟چرا نپرسیدی شبا چرا خوابت نمی بره؟من نمی گفتم.توام نپرسیدی.از شبا متنفرم.از شبا متنفرم.از شبا متنفرم.از شبائی که تاریکه و سرده و طولانیه.شبائی که من توش خوابم نمی بره و تو اما...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 2:42  توسط The girl with certain look  | 


 
"سیر تطوری"


انسان ها به دنیا که میان همه یه جورن.تا بچگی همه یه سری نیازای" فیزیولوژیکی"  مشترک دارن و با هم هیچ تفاوتی ندارن.به بلوغ که می رسن یه نیاز _که من فیزیولوژیکی نمی دونمش_ به همه اضافه می شه و اونم "سکسه".حالا اینا بماند.تو مرحله ی بعد یه نیاز دیگه تو همه بوجود میاد که من اسمشو می ذارم " نیاز به تمایز".در این مرحله انسان ها از گله وار بودن خسته میشن.می خوان دیده بشن .نمی خوان مثل بقیه باشن.می خوان متمایز شن. و بعد در همین راستا یکیشون می ره دنبال پول که پول دار شه و دیده بشه.یکی میره دنبال علم و شق القمر می کنه.یکی می خواد از همه زیباتر به نظر بیاد و متفاوت باشه.یکی می ره دنبال قدرت و خودشو متمایز می کنه.یکی مینویسه .یکی می خونه.یکی می زنه.یکی ورزشکار می شه و به چشم میاد.یکی هم منتظر میمونه که یکی دیگه بیاد و اونو از بقیه متمایز کنه(یعنی عاشقش بشه که به نظر ِ من پوچ ترین نوعه تمایزه).در هر صورت ازین سن به بعد همه می خوان یه جوری از بقیه متمایز شن و این میشه دغدغه شون.حالا یه عده این میون هستن که علاوه بر اینکه می خوان متمایز باشن،می خوان یکی دیگه رو هم از بقیه متمایز کنن.(یا به اصطلاح عاشق بشن).این متمایز کردنه یکی دیگه هم بر اساس همون فرمول های پیشینه.یا یه نفر که از همه زیبا تره برای شخص متمایزه،یا  اونیکه پول دار تره یا با شعور تره و...الخ.بعد که یکی رو از بقیه متمایز کردن می خوان بهش نزدیک شن.حالا دو حالت داره:یا طرف خوشش میاد ازین متمایز شدنه و پا میده(در نظر داشته باشید که این فرد هم به واسطه ی خاصیت انسان بودن از قبل می خواسته که یه جور از بقیه متمایز شه) که در این جور مواقع سکس ختم ماجراست.(و نکته ای که من اینجا نمی فهمم اینه که این متمایز کردنه چرا به سکس ختم می شه.چه رابطه ی ضروریی بین این دو تا وجود داره و چرا وقتی یکی رو متمایز می کنیم اینقدر دوست داریم که باهاش سکس برگزار کنیم) . و یا  طرف خوشش نمیاد و شما موفق نمی شی و میری یکی دیگه رو متمایز می کنی.که بازم دو حالت داره:یا موفق میشی یکی دیگه رو متمایز کنی یا نمی شی و دهنت سرویسه.حالا بحثی که این وسط پیش میاد اینه که چرا از میون همه ی انسان ها که نیاز به متمایز شدن دارن،یه عده  می خوان که  یه کسه دیگه رو از بقیه متمایز کنن و یه عده تمایلی به این قضیه ندارن؟.چون به نظر من این "متمایز کردن دیگری"نیاز مشترک نیست و یه عده به دلایل مختلف(و البته برای من نامعلوم) به این کار تمایل نشون می دن.


 حالا نتایج رو بررسی می کنیم:


 حالتی بسیار خوشبینانه که فرد حالش را می برد:

همه ی نیازاش ارضا می شن و نیز موفق میشه که خودشو متمایز کنه.(که این نوع موفقیت البته پیوند نزدیکی با استعداد های فرد داره)و نیز اگر ازون دسته هائی باشه که بخواد یکی دیگه رو هم متمایز کنه، موفق به این کار بشه و زندگی خوب و خوشی رو ادامه بده .


 حالاتی که فرد به فاک می رود:

1.حتی موفق به ارضای نیاز های فیزیولوژیکی  و سکسی  نمی شود.

2.موفق به متمایز شدن نمی گردد.

3.موفق به متمایز کردنه دیگری نمی گردد.

4.در صورت توفیق به متمایز کردنه دیگری ،شخص مقابل از قبول این تمایز سر باز می زند و نتیجه ی مطلوب حاصل نمی گردد.


 حالات بغرنج و غامض:

1.فرد بعد از متمایز شدن باز هم ارضا نشه.بعد از ارضای تمام خواسته هاش ،بازم دلش راضی نشه.چیزه دیگه ای بخواد.نتونه تکلیفه خودشو مشخص کنه.نتونه بفهمه کدوم نیاز براش مهم تره.(که من بهتر می دونم چنین فردی زودتر بمیره یا خود رو بمیرونه)

2.فرد در زمینه ای تمایل به متمایز شدن داشته باشه که استعدادشو نداره.و هی زور بزنه وهی زور بزنه..


 حالات مختلفه:

حالات بالا رو هی باهم قاطی کنید.


 و حالا که به خودشناسی دست پیدا کردید از من تشکر کنید.و سعی کنید به 2 سوال مطرح شده خوب فکر کنید.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 19:32  توسط The girl with certain look  | 

چقدر تهوع آورن پسرائی که شعر می گن

بالاخص اونائی که تو شعراشون مدام کس و کون دخترا رو برق میندازن.چون من می دونم پشت  اون زیبائی و لطافت و بی نهایت و پاکی و ما وراء و از این قبیل کس شعر جات ،یه گهی مثل من (یعنی دختری شبیه همه ی آدمای دیگه) خوابیده که هیچ قضیه ی خارق العاده ای توش نیست که تو آدمای دیگه نباشه. و چقدر خوبه که احساس آدم جمع نشه تو آلت تناسلیش که در عرض یه رفت و آمد کوتاه لزجی و کثافت وجودش رو بریزه تو یه گهی مثل خودش که اونم پر از کثافته.احساس که جمع بشه تو آلت تناسلی میشه شعر هائی در باب لطافت و ظرافت و حماقت زن ها.اون وقته که حماقت و بی شعوریشون که هیچ، ان و گهشونم خوردن داره. پس خیلی راحت تره که به جای این احساس ورزی ها و کس گفتن ها ،یه جق کوتاه بزنن که نه سیخ بسوزه نه کباب.بعدش متوجه می شن اونیکه براش شعر می گفتن حوری که هیچ ،آدمم که هیچ ،کیرشونم نبوده!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 0:40  توسط The girl with certain look  | 

احساس کسی رو دارم که بعد از یه زلزله نشسته رو یه بلندی و بی خیال لبخند می زنه به ویرونه هائی که قبلن خونش بودن.به چیزی فکر نمی کنه چون میدونه کاری ازش ساخته نیست.فقط چشم دوخته و لبخند می زنه به ویرونه ها.آروم و بی خیال...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 0:22  توسط The girl with certain look  | 

اگه گفتید درمان جنون معلومات چیه؟

 

من که فکر می کنم دیدن یک  فیلم مفرح خانوادگی کافی به نظر می رسه.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/19ساعت 22:53  توسط The girl with certain look  | 

۲/ 

سهم من همین بوده است.نوک انگشتان قندیل بسته ای کرخت .سردی نوک انگشتان پا .نوک انگشتان دست ...کرختی ِ مضاعف ِ روح.بی ثباتی ِ اندیشه.گاه اندیشیدن به خیال.گاه یله دادن به فکر.گاه فرو رفتن در واقعیت.گاه غوطه وری در خواب.گاه چشمانی فرو بسته و خیالاتی خلسه وار.گاه چشمانی باز و سردی ِ دیوار . قندیل انگشتان و کرختی ِ مرگ.....باید به من خوش بگذرد.. .من در تابوتی سرد، تیره  و پر رمزو راز خوابیده ام .راز های این تابوت گشودنی ست.توان لمس دیوار هایش هست. از بیرون صداهائی به گوش می رسد.باید گوش هایم را تیز کنم.باید این خیالات نرم را رها کنم.باید از خواب شیرین غوطه وری بیدار شوم. خانه ام روی آب است.پی های این آرامگاه باید در زمینی سخت تر بنا شود.باید خود را در جای مطئن تری دفن کنم. دیوار ها را که لمس می کنم اما ،زبر است.خشن است. واقعیت است.سرد است.دیوار است.مرز است و آن سویش نا پیدا...سهم من همین بوده است .کرختی ِ مکرر روح.بی ثباتی ِ متوالی ِ اندیشه.نا توانی ِ فکر.نا امنی ِ خیال .من در این تابوت خود را خیس کرده ام!
+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/19ساعت 22:40  توسط The girl with certain look  | 

 

من در تابوتِ خویش خوابیده اما نمرده بودم.

 

1/

جهان بیرون آنقدر گسترده به نظر می رسید که تابوت را جلوه ای تعمق برانگیز می بخشید.از میان تمام گستردگی ها مرا گوشه ای مسکوت  تعلق می گرفت که در میان اتاقی بود کوچک و درون تابوتی تنگ به عرض شانه و  دیوارهائی به رنگ قهوه ای تاریک و سرد و سوخته.من در تابوت خویش دراز کشیده اما نخفته بودم.گستردگی ِ جهان آن سوی تابوت همچون خوابی در گلو گیر کرده بود  که اگر فرو می خوردمش آگاهی بود و گر نه خمیازه ای کشدار که به گستردگی ِ نامتناهی ِ جهان بیرونش درازا می داشت. سهم من ازین همه بی نهایت طول و عرض،طول و عرض یک تابوت بود و دایره ی حریص خیالاتم اما شعاعی به طول بی نهایت داشت.روشنی که نباشد خواب زمان را گم می کند. من در تابوت تاریک خویش دراز کشیده اما نخفته بودم.خوابیده اما نمرده بودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 2:37  توسط The girl with certain look  | 


نبوغ برخی افراد در "نرسیدن ها" کشف می شود.عدم وصال به آنچه در تمنای آنند و فقدان همیشگی ِ آنچه نیست ولی می خواهند باشد، از آن ها فیلسوف می سازد.نابغه می سازد.هنرمند می سازد و  دقیقآ نقطه ی مقابل_یعنی وصال_آن ها را راضی ،راکد و معمول نگه می دارد.بزرگترین ظلم به اینگونه افراد در دسترس قرار دادن ِ آنچه می طلبند است.چیزی که خود به آن آگاهی ندارند و از همین رو سعادت خود را در وصال می جویند.

 

بیائید جهان را از پیدایش نوابغ محروم نسازیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/09ساعت 23:36  توسط The girl with certain look  | 

تصویر 1

زمین بازیی را در نظر بگیرید که عده ای در آن فوتبال بازی می کنند.بازیکنان هر تیم با تمام توان مشغول جنگیدن هستند.لگد می زنند.داد می زنند.فحش میدهند.عرق می ریزند.90 دقیقه ی تمام با تمام وجود می دوند تا دست آخر قدرت یک گروه بر گروه دیگر می چربد و  توپ وارد دروازه ی یکی از دو تیم می شود.اما درست در همین هنگام  یکی از تماشاچیان با خنده(و یا در حالی که از خنده پاره شده است) به سمت بازیکنان فریاد می زند :" هی!پس کو توپتون؟شماها با چی بازی می کنین؟ ".بازیکنان به دروازه نگاه می کنند و به صدق گفته ی او پی می برند.اصلآ توپی موجود نبوده است.*

 

تصویر 2 

زمین بازیی را در نظر بگیرید که عده ای به جای اینکه در آن فوتبال بازی کنند،هر یک گوشه ای کز کرده ، با چشمان بسته و سر های رو به آسمان جق می زنند!

 

نتیجه گیری منطقی:هیچ وقت سعی نکنید ایدئالیست ها را متوجه واقعیت گردانید.

 

*تصویر جمعی ایدئالیست در حال بحث.

((همه ی اینها به اضافه ی یک جمله ی عاشقانه ـ مبتذلانه (تو مایه های: دنیا دیگه مثل تو نداره!)برای صبحانه(ات)گذاشتم روی پیشخون!.))

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/05ساعت 2:42  توسط The girl with certain look  | 


"به دلیل لوثی ِ تهوع آور این قسمت حذف گردید"

 

_در هر صورت در من بودن ِ من شکی نیست(این "من" هم یکی از آن غوامض فلسفی ست که با وجود مشخص نبودن ماهیتش، بسیار مستعمل است).و نیز در اینکه: برخی من ها زندگی می کنند و برخی من ها زندگی می شوند.و من آنقدر باهوش نبوده ام که زندگی کننده باشم.

 

_حالا همه ی اینها را گفتم که گفته باشم گول فیلم ها و حوادث خاص و اعجاب انگیزشان را نخورید.هر فیلم یک برش از یک زندگی کاملآ معمولی ست که تنها قسمتی از آن  به انتخاب شخص ِ کارگردان برجسته شده است.کافی ست کمی فیلم را از ابتدا به عقب و از انتها به جلو ادامه دهید تا ببینید موضوع فیلم چقدر پیش پا افتاده جلوه خواهد کرد و کارگردان در بغرنج ، خاص و  غیر معمول جلوه دادن ِ موضوع فیلم چقدر شما را فریفته است.(می دانم که پرفسوران فیلم خواهند گفت سینما همین است!و من خواهم گفت برای جلوگیری از جو زدگی پیشنهاد کردم .تازه اگر این است، چیز خوبی نیست)

 

_امروز(با پیشنهاد دوستان) به خصوصیات یک مدل ریاضی ناب از انسان اندیشیدم.=>"اگر مفاهیم  ِ معینی را به طرق معینی تعریف کنیم ،آنگاه نتایج معینی به دنبال خواهد آمد"و این خیلی عالیه!.موجود بسیار گهی می شود از منظر بیرون.اما این موجود درونآ آنقدر آرام است که روز به روز بیشتر مرا برای ساختنش بر می انگیزاند.

 

_امروز به این نتیجه رسیدم که من برای فکر کردن به انتزاعیات آفریده شده ام!(هدفمندی ِدین باورانه) و تنها و تنها کاری که از دستم بر می آید ساعت های طولانی فکر کردن و بحث در انتزاعیات است.از عینیات به شدت گریزانم.از هر چیز که ردی از "مردم" هم در آن باشد همین طور.کاملآ ارضا کننده است.خودم برای خودم مهم جلوه می کنم.

 

_امروز نشستم و تصویری از کل دنیا کشیدم.همه شکل هم بودند.همه می خندیدند و همه با هم احمق به نظر می رسیدند.هیچ کس با هیچ کس فرقی نداشت.و کلی ناراحت کننده بود.

 

_امروز نشستم و تصمیم گرفتم جور دیگری شوم.از اینگونه بودن به شدت دل زده شده ام. اما بعد گفتم چگونه بودن ِ تو اصلآ مهم نیست و باز هم واقعیت ِ کلی ناراحت کننده ای بود.

در آخر، از جمع بندی ِ افکاری که امروز اوضاع مرا پریشان نموده بود،دریافتم تمامی ِ آنها ازهمین تصمیم ِ اخیر نشات می گرفته است!! و من تمام مدت میان یک جزء و یک کل (من و غیر من)در نوسان بوده و خواهم بود./

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/02ساعت 1:46  توسط The girl with certain look  |