تبليغاتX
The girl with certain look

من همان روح سرکش طبیعتم که این روز ها می خواهد هوار بزند.می خواهد سرکشی کند و شیهه بکشد.می خواهد در آسمان نور افشانی کند.می خواهد آن طبیعت رام نشدنی ،آن طوفان های وحشی ِ کویری اش را فریاد بکشد.من به شدت مست شده ام .من این روز ها به شدت" خودِخود ِخودم" هستم.این روز ها اگر دستانم را بگیرید صورتتان را چنگ می زنم.داد می زنم.هوار می زنم.من این روزها تعریف شده نیستم!.با من با قوانین ِ کثافت ریاضی برخورد نکنید.بگذارید رها شوم.سر کشی کنم.طوفان به پا کنم.همه چیز را به هم بریزم.شیشه ها را بشکنم.در ها را به هم بکوبم.من این روز ها سخت مشغول سر کوبیدن به دیوار های سیاه ِ این زندانم! بند هایم را بگشائید. وگرنه همه چیز خراب می شود.خودم را کثیف می کنم.زمینتان را کثیف می کنم.مانعم نشوید.بگذارید طبیعت وحشی من برای همین روز های بد مستی،مست کندو هوار بکشد.بگذارید تمام طول این دشت را یک نفس بدوم.دور خودم چرخ بزنم.نعره بکشم.بگذارید به زمین و زمانتان فحش نثار کنم.خسته خواهم شد.و می دانم که خسته می شوید.چنگ انداختن هایم به اوج خود رسیده است.طبیعت ِ بکری شده ام.البته که من اینگونه نیز می شوم!با من از روی کتاب رفتار نکنید.روح سرکشم را بیدار نکنید.من،بوی نم ِ زندان به صورتم بخورد،رم می کنم.بوی تحدید بشنوم سلول را روی سر ِ خودم و خودتان خراب می کنم.مرا همین طور که هستم بپذیرید و هشدارم را جدی بگیرید!روز های مستی که برسد دیگر هیچ کس را نمی شناسم.دیگر بندی و قانونی برایم نمی ماند.مرز ها را میدرم.تنها و تنها طوفان به پا می کنم.مرحمت فرمائید مرا همین گونه که هستم بپذیرید.لطف می فرمائید اگر روز های اسبی ِ من را متحمل شوید و وحشی شدن هایم را جزء طبیعتم بدانید.اما اگر مفهوم ِنا آرامی را نمی فهمید،بهتر است هرچه سریع تر حضورتان را از سر راهم گم کنید که من در یورتمه رفتنهایم سم ها را محکم بر زمین می کوبم ، چشم هایم پر از گرد و غبار است وهیچ صدائی نمی شنوم.با من به مجادله بر نخیزید وقتی از مرز های منطق فرا تر می روم!.اگر مرا رام دیده اید،بی شک وحشی هم خواهید دید.هیچ شوکه نشوید!اگر به وقت مستی های فصلی، طناب به گردنم بیاویزید،حالم بد می شود.آنقدر بد که می توانم گوشهایتان را گاز بگیرم.چشمانتان را درآورم و حتی صورت خود را چنگ بیاندازم!.اما اگر حیوانیت مرا بپذیرید ،انسانیت مرا خوب خواهید چشید.فقط اگر بدانید که روز های اسبی ، نه تنها در کالبد ِ خود ،که در کالبد ِ هیچ شکل ِ از پیش تعیین شده ای نمی گنجم.فقط اگر بدانید که من شکلی نمی پذیرم بی گمان محبت ِ بی دریغ خود را نثارتان می کنم.بی گمان من ِ رام شده زیبا تر و دل چسب تر از این خواهم بود.لطفآ مرا همینگونه که هستم،جدی بگیرید!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/29ساعت 23:4  توسط The girl with certain look  | 

جهان، هستی میان ِ دو نیست،نیست. چرا که از نیست،هست،هست نمی شود.جهان،هستی ِ همیشه هست هم نیست چرا که هستی از نقطه ای هست می شود اما این نقطه نیستی نیست چرا که نیستی بالذات هستی نمی یابد.اما هستی درست از نقطه ای که نیست مبدل به هست می شود،هستی نام می گیرد.پس هستی، هستِ ازلی نبوده است.نیست هم نبوده است...

 

با رسیدن به چنین غوامض فلسفی:

یا باید به سرعت به خدا ایمان آورد که اول و آخری برای جهان دست و پا شود. قادری متعال که در عین ناباوری هست را نیست و نیست را هست می گرداند.(البته بماند که برای خوش خیالی ِمضاعف، باید از ذات و چگونگی ِهستی این خدا نیز چشم پوشید) .

یا باید بی خیال ِ فلسفیدن شد و با پی بردن به وجود چنین جهانِ وسیع ِ پوچ ِ درک ناشدنی و نیز عقل ناقص ِ خویش به نیهیلیسم دچار و دپرس گردید.

یا برای درک شهودی ِ هستی به خوردن ِ یک نارنگی ِ خنک ِ نارنجی پرداخت و غمی به دل راه نداد!(راه حل آتئیستی)

 

من اما راه سوم را برگزیدم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 20:33  توسط The girl with certain look  | 

every thing seems blue!!!
هر کس تو چنین شبی منطق بخونه خره!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 2:41  توسط The girl with certain look  | 

بارزترین مصداق رابطه ی "خدا ـ بندگی" _آن هم در افراطی ترین شکل ممکن _در طول تاریخ را می توان رابطه ی "والدین ـ فرزندی"در ایران دانست که حتی فکر نمی کنم آن آفریدگار از نوع به غایت دینی اش هم چنین حس فاشیستانه ی مالکیتی نسبت به بیچاره بندگانش داشته باشد.موضوع خوبی برای محققان اجتماعی ست.پیشنهاد کردم فقط./
+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 22:6  توسط The girl with certain look  | 

سکس مجموعه ای ست از شرایط+احساسات+اعمال.
به نظر می رسد در باره اش صحبت کردن آن را در حد یک "عمل"تقلیل می دهد.
+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 22:0  توسط The girl with certain look  | 

۱.خواندن این مقاله توصیه می شود.اظهار نظر صریح هم درباره اش می کنم که دیگر معلق نمانم میان واژه ها:"باید تا منتهی الیه ممکن خرد ورزی کرد.باید سوار بر سورتمه ی شوپنهاور شد .باید صورت خود را محکم به دیواره ی تلخ زندگی کوبید .باید تمام عمرخردورزی کرد و از این خردورزی به ارگاسم رسید .باید ازین گونه زندگی بی حدو حصر لذت برد. باید سقراط گونه زیست و از هر آنچه سمبل "زن"است گریخت."حالا بماند که نگارنده ی این خطوط دیشب در میان خواب های کج و کوله ای که می دیده است  _ نمی دانم به مناسبت کدامین خوابی که می دیده و به ندای کدامین سروش_ بیدار شده و در اوراق بالای سرش نگاشته است:"روزگاری می اندیشیدیم با اندیشیدن می توان پناه گرفت،اما به راستی آیا اندیشیدن پناه بود؟؟آیا اندیشیدن لذتی عمیق در برداشت؟آیا مرز میان من و تو درست از همین  "اندیشه" آغاز نمی گردید؟"حالا آیا نظرات من در خواب درست تر است یا در بیداری؟؟اگر می شد گفت که کدام من صادق تر است دیگر به حتم میان واژه ها معلق نمی ماندم.

2.برای اثبات لاشی گری و بی سوادی خود، چون در سطور بالا نگنجید،در  اینجا به مقدار زیادی جبران می کنم:کیر ،کس،کس خل،خایه،کون،پستان،ان،گه،کونی،..الی تمامی ِکلمات مستهجن ازین قبیل.

موضوع مرتبط: کامنت مطلب قبل.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/20ساعت 15:3  توسط The girl with certain look  | 

بی شک همه چیز هیچوقت آن طور که می باید نیست.2+2وقتی که بیدارم مساوی با چهار می شود اما وقتی که در خوابم می تواند مساوی با 5 هم بشود و یا حتی هیچ.زمانی که دکارت می گفت 2+2 مساوی ست با 4 چون" این یک تصور فطری ست" و یا فلان کس خل می گفت 2+2 می شود 4 چون "خدا می خواهد" ،گذشته است.ما حتی دیگر پست مدرن هم نیستیم.خواب های ما دیگر مطلقآ خواب نیستند .در بیداری هامان نیز یقینی به خود آگاهی مان نیست.دیگر برای دیدن اینکه 2+2 چند می شود باید منتظر فردا ماند .چرا که شاید فردا حتی نتیجه مساوی با صفر بشود.آن وقت است که دیگر هیچ چیز در دستان من نیست.و در دستان تو شاید تنها کاسه ی خالی ِ محاسبات.دیگر همگان آنقدر به خود آگاهی رسیده اند که هر کس برای محاسبات نتیجه ی خودش را دارد . دیگر حتی ریاضیات نیز نسبی شده است.دیگر "شهود"هم بی معنی ست. حتی خدا هم  برای تاس انداختن محاسبه می کند و  فردا محاسبه اش غلط از آب در می آید.دیگر اگر  خدا هم بخواهد دو خط موازی یکدیگر را قطع نمی کنند.دیگر خط مستقیم نزدیکترین فاصله میان دو نقطه نیست چرا که هر کس مسیر خودش را دقیقآ روی نقشه ای که ساعت ها کشیده است علامت گذاری کرده است.دیگر هر کس برای خودش آن" روح مطلق"ِ دست نیافتنی ست.دیگر به بیداری هامان اعتمادی نیست.زمانه ی مطلق ها گذشته است.دیگر حتی با فرض نسبی بودن ها هم غلط از آب در می آئیم.زمانه ای ست که چشمان همه گرد ِ گرد است از بس دیده اند که دیگر" 2+2 برابر با 4" نمی شود.همگان همیشه انگشت حیرت بر دهان دارند.از ما اگر جذر گرفته شود چه چیز باقی می ماند؟.دیگر از هر قاعده ای بیزارم.هر کس به دستم فرمول دهد مرا احمق پنداشته است.انتظار و اضطراب تنها حقیقت دل چسب زندگی ست .حتی اگر همه چیز آن طور که من می خواهم باشد،باز آن طور نیست.می شود از بعضی چیز ها بعضی اوقات لذت برد و نمی شود از همه چیز همه وقت.دیگر حتی می شود به خوابی اعتماد کرد که هگل در آن مرا همان روان مطلق ِ دیر یاب می خواند.خودش گفت و من باور کردم.اگر باور نکنید احمقی بیش نیستید.من محاسبه اش را کرده ام.درست از آب در می آید. بی گمان فردا من این که هستم نخواهم بود پس احتمالش هست عینیت آن روان من شوم. باز هم اگر باور ندارید منتظر فردا بمانید.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/15ساعت 3:55  توسط The girl with certain look  | 

یا این جا دیگر مملکت صاحب الزمان نیست یا من هنوز از خواب بیدار نشده ام!!!به راستی کسی قادر نیست جلوی این مرتدان "جمهوری اسلامی" را بگیرد که دیگر از مقدسات ملت مسلمان شیعه تنبان نسازند؟؟؟

در همین راستا،من و گروه همکیش،همخویش و همفکر،دوست و برادر "القاعده"از آغاز جنگ های مقدس صلیبی (دوره ی دوم)به شدت استقبال کرده و حکم جهاد می دهیم."و اعدوا لهم مستطعتم من قوه"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/05ساعت 3:47  توسط The girl with certain look  | 


بعد از چهار روز،درست بعد از چهار روز تمام است... بیدارکه می شوی انگار هیچ چیز مثل قبل نیست.دیگر نه از گذشته یادگاری مانده است و نه از آینده تصویری در دست.بعد از چهار روز که از خواب بیدار می شوی و انگار که تب داشته بودی تمام این مدت را و هذیان هایت کم و بیش آنقدر هذیان بوده اند که خوب در یادت مانده باشد و تبت آنقدر داغ بوده است که یک سورئالیست به تمام معنا گردی و هر آنچه از غیر واقعیات و البته چرندیات است به وضوح در جائی میان خواب و بیداری بازی کرده باشی و نیمه های شب پریده رنگ از خواب برخواسته باشی و روی تخت نشسته و ننشسته ،مبهوت و گنگ و بی زمان ،درست همان نیمه های شب و تنها و گرما و تشنگی و جسد هائی که سوختند و و دست هائی که جذام داشتند و درست در نیمه های شبی که از نیمه ی روزش بیهوش شده بودی ،بیدار می شوی که بفهمی هنوز هستی و اما درست در همین نیمه های شب و تاریکی است که هیچ چیز با هیچ چیز دیگر جور در نمی آید که اگر تو اینجائی و از تبی بالاهای بالا درجه می سوختی پس آن طفل بی پناه که بود که دست هایش ورم داشت و هی مدام در آئینه ی خاکستر نشسته "ها" می کرد و خود را و صورتش را ..اگر تو اینجا خوابیده بودی پس چرا مکان درست همین اتاق بود و شکل و شمایل این اتاق نبود و انگار که چشمانت باز بوده باشد اما خواب دیده ای؟؟؟؟.من درست همینم.آنکه چهار روز پیش خوابید. وقتی بیدار شد دیگر هیچ به یاد نداشت و هی سعی می کرد خاطرات را مرور کند و خودش را به یاد آورد اما از خاطرات مانده بود تنها رویای دست های دخترک جذامی که من بودم و تو که مردد بودی میان دست هام و من.من درست همینم.احمقان همیشه ی تاریخ، اگر حتی نه در دادگاه های عمومی ،در وجدان نا خود آگاه و آن روح نمی دانم چیست جمعی ، به شکست محکومند.من درست همینم.من درست همینم و همین را می پذیرفتم اگر فقط همین من می بودم و من.اما تو که حالا آنجا نشسته، آنقدر محکم بر سریر زندگانیم/یت که دیگر حتی جرات ...من اگر من بودم مریض بودم و به هیچ کجایم بر نمی خورد.من اگر منم  خیلی وقت است که میدانم علائم حیاتی را از دست داده ام.خیلی وقت است که آنقدر در همه چیز شکست خورده ام که میدان کارزار برایم نمایشی تهوع آور است.خیلی وقت است که دیگر من ،من نیستم .من اگر باشم انگار که هیچ نیست اما این فصل درست از جائی آغاز می شود که تو می آئی و  تو که هستی انگار همه چیز باید باشد!.من تب داشتم و دست هایم جذام داشتند . تو می گریختی و اما با چشمانی مردد باز بر می گشتی  و انگار که دلت سوخته باشد نگاهی از سر استیصال بر این حقارت مجسم می افکندی.هی پشتت را که نگاه می کردی و هی من که دست هایم را نمی دانم برای گرفتن چه نوع اعانه ای به پاهایت می آویختم.من اگر من بودم دست های جذامی هیچ اهمیتی نداشت.من اگر من بودم مدت ها روی تخت می خوابیدم، بی آنکه کار مهمی انجام دهم به سقف خیره می ماندم و یکروز هم که نه خودم متوجهش بودم و نه کس دیگری، چشم هایم که بسته می شد و قفسه ی سینه ام که دیگر بالا و پائین نمی رفت و سقف را که نمی دیدم ،می فهمیدم که مرده ام .هیچ کس هم  حتی ذره ای به دل نمی گرفت وقتی آئینه را که مقابل دهانم می گرفتند، دیگر بخار نمی کرد.همه چیز به همین سادگی پایان می یافت .اما تو که نشسته ای آنجا، آنقدر محکم بر سریر زندگیم/ یت/یمان که...من اگر من بودم هرگز تا به این قدر صبر نداشتم که پیروزی غرور آفرین یک حماقت را به تماشا بنشینم.من همانم که چهار روز تمام خوابیدم و تب داشتم و مدام تاکید می کردم که اگر مردم صدایم نزنید !و وقتی از خواب پریدم که دیگر چهار روز برای مردن تمامی آنچه در وجودم باقی مانده بود کافی به نظر می رسید.من تمام این مدت را تب داشتم و کابوس می دیدم و التماست می کردم و نیمه شب ها نیمه جان از کابوس ها یم فرار می کردم و باز که سرم زمین را لمس می کرد روحم در آسمان به عشق بازی می نشست ... من همانم که به یکباره در موعدی معلوم چهار روز تمام بیهوش خوابیدم و هذیان دیدم  و درست در همین لحظات همانانکه نمی بایست از هرم سوزان نفس هایم دست هایشان را گرم می کردند تا وقتی دست هایشان خوب گرم شد تصمیم بگیرند که جسدم را مثله کنند و تحویل لاشخور ها دهند یا که بسوزانند و برای همیشه از دست جذام راحت شوند .من همانم که درست به موقع،همان جائی که نمی بایست، از پا افتادم و وقتی چشم باز کردم دیگر از هیچ چیز، هیچ نمانده بود.حالا از من نیز هیچ باقی نمانده است جز همین اندک ناله های دوران نقاهتم.این همان آخرین رمق های باز مانده از کابوس سفر هائی چهار روزه است.این ،همین،منم.یا آنقدر بی عرضه ام که برای هیچ چیز ساخته نشده ام یا همه چیز آنقدر حقیر است که هیچ چیز در قد و قواره ی من نیست.اگر مرا تاب بیاوری نا گزیری جسدم را سال های سال که بعد از این چهار روز خواهد آمد و خواهد رفت ،بر دوش بگیری و با خود زندگی کنیَش که من آنقدر زندگی کرده ام که بفهمم مرده ها چیزی از ما کم ندارند که بفهمم مرده ها چیزی از ما کم ندارند که تنها اگر مرا تاب بیاوری...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/03ساعت 2:46  توسط The girl with certain look  |