تبليغاتX
The girl with certain look

من به این نتیجه رسیده ام که نظریات و تئوری ها در مباحث تاریخی ،جامعه شناختی و... در مورد ملت هائی مصداق پیدا می کند که حداقل مولفه های سلامت عقلانی را دارا باشند.به این مثال توجه کنید:

"مارکس بر خلاف هگل ترجیح می داد که سیر دیالکتیکی تاریخ را بر حسب مقتضیات اقتصادی تبیین کند و نه بر حسب مقتضیات ما بعد الطبیعی.او عامل موثر در تحولات اجتماعی را وسائل تولید می دانست و معتقد بود ملت ها دگرگون می شوند چرا که می خواهند شرایط تولید را دگرگون کنند..."

و چندین و چند نظریه ی جهانشمول دیگر از این دست . هر چه سعی کردم تا این نظریات را با جامعه ی ایرانی ها تطبیق دهم،با هیچکدام جور در نمی آمد.به راستی ملت ایران هیچ وقت در تصمیم  گیری هائی که به تحول منجر شده است به هیچکدام از این موارد نیاندیشیده اند. در نهایت و پس از مدت ها مداقه، برای تحولات اجتماعی در ایران عاملی موثر تر از "پاچه های شلوار"نیافتم.چرا که هر وقت پاچه های شلوار دختران کوتاه می شد به سرعت وضع متقابلی شکل می گرفت که منجر به بلند کردن پاچه ها برای مدت کوتاهی می گردید و هر وقت پاچه ها بلند می شد دوباره عده ای تاب نمی آوردند و تحولی صورت می دادند.درست به همین دلیل بود که خاتمی آمد ،هاشمی رفت،و باز خاتمی رفت ،احمدی نژاد آمد و حتی در مقیاس وسیع تر شاه رفت،خمینی آمد.تئوری هائی که نیاز به کمی خردورزی(برای مثال در باب شرایط تولید،آزادی بیان،دموکراسی،حقوق بشرو...) داشته باشد، در ایران جواب نمی دهد.کسی که می خواهد در ایران حکومت کند باید حواسش خوب به" اندازه ی پاچه های دختران "جمع باشد.تاریخ ایران نه تنها در بند  تئوری های تاریخدانان جهان نمی گنجد ،بلکه سیر خطی بودن تاریخ و پیش به سوی سوسیالیسم و لیبرال دموکراسی و این حرف ها نیز  کشک است.تاریخ تحولات در ایران کاملآ مدور است و در این میان هر چقدر هم که افرادی در زندان و این طرف آن طرف بمیرند و اعتصاب غذا کنند ،از پاچه شروع و به پاچه ختم می شود.حالا من مانده ام که با  این یک جمله چه می توان کرد:

"هر وضع سومی نسبت به دو وضعی که در آن منحل شده است ،برتری دارد"

به راستی آیا وضع سوم ها برتری داشته است؟به نظر می رسد این نظریه نیز در ایران صادق نمی باشد.حداقل خمینی،خاتمی و احمدی نژاد که چنین چیزی را نمی رسانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/26ساعت 1:48  توسط The girl with certain look  | 


از جمله اخلاق هائی که با ضرس قاطع می تونم بگم  ازش متنفرم اینه که یکی یه گهی بخوره و پای گهی که خورده نایسته و بیاد معذرت خواهی کنه و تا جائی که ممکنه با این کارش من رو بیشتر از خودش متنفر کنه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/23ساعت 1:14  توسط The girl with certain look  | 


دوست دارم تحقیر شوم.دوست دارم تا منتهی درجه ی ممکن تحقیر شوم.دوست دارم کارم این باشد که هر صبح هلک و هلک لگن پر از کثافت زیر مادر بزرگم را از پله های زیر زمین نمور و تاریک خانه ی قدیمی بالا بیاورم و همینطور که آب و کثافت روی لباس و دست هایم می ریزد ،احساس غرور کنم.دوست دارم در خیابان که راه می روم عابران با بی اعتناعی کفشم را لگد کنند و حتی پشت سرشان را هم نگاه نکنند.دوست دارم تاکسی سوار شوم و پول نداشته باشم تا وقتی به مقصد رسیدم از راننده کلی فحش بشنوم.دوست دارم دیگران اجازه ندهند برای کار هایم تصمیم بگیرم.دوست دارم دیگران به انجام کار هائی که می خواهند مجبورم کنند.دوست دارم وقتی سطل اشغال کنار خیابان را برای یافتن تکه ای کثافت زیر و رو می کنم به جرم دزدی دستگیرم کنند.دوست دارم وقتی در جوب می افتم کسی خنده اش نگیرد.دوست دارم وقتی تشنه ی محبتم هیچکس دوستم نداشته باشد. دوست دارم آنقدر سوسیوپات باشم که دیگران در حالی که  عقده ای می خوانندم ،به من ترحم کنند.دوست دارم جائی برای خوابیدن نداشته باشم. دوست دارم  التماس کنم که به من پناه دهند.دوست دارم کنار خیابان که دراز می کشم،یک بی خانمان تر از خودم مرا به باد کتک بگیرد و با لگد مرا از محدوده ی خودش بیرون بیاندازد.دوست دارم وقتی در صف اتوبوس می ایستم دیگران هلم دهند و از صف بیرونم کنند.دوست دارم گریه که می کنم کسی دلش به حالم نسوزد،سلام که می کنم جوابم را ندهند.دوست دارم وقتی به کسی زل می زنم ،حالش از من بهم بخورد.دوست دارم بچه ها مرا با انگشت به مادر هایشان نشان دهند.دوست دارم نفرت همگان را برانگیزانم.دوست دارم وقتی با کسی از درد هائی که روحم را می خورند صحبت می کنم ،او بی اعتنا در حال اس ام اس فرستادن باشد.دوست دارم به خاطر همه ی دو دره بازی هائی که دیگران در می آورند، مرا مواخذه کنند.دوست دارم به خاطر دنیا امدنم، مواخذه ام کنند.به خاطر بودنم،به خاطر نفس کشیدن تحقیرم کنند....

دوست دارم تحقیر شوم.تحقیر شوم.آنقدر تحقیر شوم تا در رفیع ترین قلل حقارت، غرور بی جائی را که مدام درون رگ هایم در گردش است ،روی سنگ های سیاه جاری کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 1:16  توسط The girl with certain look  | 


ما ایرانی ها مردمان به غایت عقده ای بار اومدیم و این عقده ها هم به ظاهر تمومی ندارن.از انواع مختلف عقده ی پول،گوشی بازی،ماشین بازی،فحش دادن،سیاست،روشنفکری،بی بند و باری... گرفته تا سکس و مسائل مربوطه .یادمه یه مدتی به شدت عقده ی سکس اپیدمی شده بود.همه تو آرزو هاشون بود که بالاخره بتونن یه روزی دختری رو یه گوشه خِفت کنن.هر کس که یکبار موفق به خوابیدن با  زن یادختری می شد گوئی رفیع ترین قله های خداوندگاری رو فتح کرده بود و البته یادمه که اون زمان ها به دلیل ممنوعیت های اخلاقی در روابط دوستانه این روابط بیشتر با زنان بیوه و مطلقه بر قرار می شد. اما تا مدت ها این قضیه اونقدر حرمت داشت که اصولآ افراد از بیان خاطرات و تجربیات سکسی ابا داشتن.کسانی که این کار رو می کردن خودشون خودشونو گناه کار فرض می کردن و ترجیح می دادن همه چیز مخفی بمونه.زمان گذشت تا مردم اونقدر کردن و کردن و اونقدر در اینکار زیاده روی کردن و هار بازی در اوردن که دیگه نه تنها این عمل قبیح به نظر نمی رسید بلکه افراد حتی به این فکر نمی کردند که این همه سکس در هفته یا حتی روز برای خودشون ضرر داره.هر کی کس تو هوا می دید اصلآ حواسش نبود که بال نداره.البته خوشبختانه باز هم بعد از مدتی ازدیاد کارگران جنسی و در دسترس همه قرار گرفتنه مواد سکسوالیته  موجبات عادی شدنه این مسئله رو فراهم کرد و حتی به تازگی این قبیل مواردبه شدت از مد افتاده و افرادی هم که زیاد مخشون تو سکسه به حاشیه رونده شدن چون عقده ای جلوه می کنن! ولی عقده ی تازه ای که فکر می کنم مدتیه بروز کرده مسئله ی علنی کردن و تو چشم دیگران کردن مسائل سکسیه.این عقده به شدت در صحبت های معمولیمونم رسوخ کرده.به جای عادی جلوه دادنه الفاظ و مسائل سکسی سعی می کنیم به زننده ترین وجه از اون استفاده کنیم.مثلا حتی اگه نوشتن و یا صحبت کردنمون رو واژه ی "آلت جنسی"یا "مادینگی"زیبا تر می کنه به شدت سعی داریم که حتمآ به جاش بگیم "کیر" یا "کس".و این نه تنها عادی نیست که به شدت  عقده ی ما رو در تکرار مکرر و نا به جای این الفاظ می رسونه.والبته نه تنها دیدگاه باز و  منور رو نمی رسونه بلکه به شدت زیبائی شناسی ها رو هم به گا داده.(دقیقآ به همین ترتیب که من دادم).افراد لذت می برن از این که مدام از مسائل رختخوابشون حرف بزنن و مدام تاکید کنن که به راحتی قادرند اون کارا رو هر جای دیگه ام بکنن و اصولن اینکار باعث میشه که در چشم همگان قهرمان جلوه کنن.نمی دونم واقعآ دیدن اینکه دو نفر لخت  5 دقیقه توی فیلمی که قراره هنری باشه، در مورد کاندوم صحبت  می کنن تا چه حد می تونه هنر ِ آوانگارد،زیبا و روشنفکرانه ای باشه.منکر عادی بودنه این مسائل نیستم.اینها باید عادی بشه چون عادی هست و همه جا همین طوریه ولی این قضیه وقتی تبدیل به"ایرانی بازی" می شه که کلآ فوکوس قضایا نشون دادن و یا استقبال بی دلیل و غیر عادی از این مسائل می شه.عادی شدن یعنی اینکه من به همون تعدادی که در یکبار حرف زدنم به طور عادی احتیاج پیدا می کنم که از "واژه های متشخص" استفاده کنم به همون اندازه هم که احتیاج دارم از الفاظِ به ظاهر" ممنوع و پائین تنه ای" استفاده کنم.زیرا به همون اندازه که بی نهایت شیک صحبت کردن و شیک رفتار کردن مزخرف و نکبت به نظر میاد به همون اندازه هم زیادی بد و بیراه گفتن همه چیزو به لجن می کشونه و از همه بدتر تصنعی جلوه می کنه.

در ادامه ی خانم معلم بازی هائی  که در اوردم باید اعتراف کنم که ما زن ها بی جنبه ترین و عقده ای ترین هائیم و این هم البته نه در ذات ما بلکه در صفات اکتسابیه ماست.یعنی کلن عقده ای بار اومدیم.فقط کافیه ببینید هر زنی تو هر راهی که قدم گذاشته چقدر مشغول افراط و تفریطه.چقدر تو هر مسئله ای شورشو در میاره.یا میشه فمینیست دو آتیشه ی پر مدعا که بازم گندشو در میاره یا میشه خانم خانه داره هیچی نفهمی که کمر خدمت بسته.کلآ این اخلاق ِ بانوانی حالمو بهم میزنه و به نظرم به خاطر همین کمبودهاست که زن ها هیچ وقت موفق نیستن.خلاصه این بود چند مسئله ی اجتماعی که اگرم کسی خوشش نیومد به من مربوط نیست.

_ لازم به ذکر است که تمامی مسائل بالا از "خود کاوی و خودشناسی "حاصل گردید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/17ساعت 13:0  توسط The girl with certain look  | 


مطلق انگاری:من دروغ نمی گویم زیرا حکما (یا خوبان) دروغ نمی گویند.

لذت انگاری:من دروغ می گویم زیرا از دروغ گفتن لذت می برم.

کانت انگاری:من دروغ نمی گویم زیرا دوست ندارم دیگران به من دروغ بگویند.

؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/14ساعت 1:55  توسط The girl with certain look  | 


این واقعآ خنده داره که من دقیقا در منتهی الیه محور بد شانس های جهان ایستاده ام.از تمام چیز های متوسط ِ کثافتی که در وجودم به ودیعه نهاده شده تنها شاهد زیبا روئی که به تمام و کمال رخ نمایانده موضوع بد شانسی های متوالی منه.نه!اشتباه نکنید.من هم دقیقا مشابه شما به شانس اعتقاد نداشتم.اما اخیرا متوجه شدم که این بی اعتنائی و بی اعتقادی من به شانس تنها یک عکس العمل دفاعی در مقابل بد شانسی های بی حد و حصرم بوده.همیشه فکر می کردم تنها افراد خوش شانس و ابله به شانس اعتقاد دارند اما کم کم بهم ثابت شد که بد شانسی ها نیز اگر مجموع شوند و به موقع ظاهر گردند فرد رو به آنچه نباید معتقد خواهند کرد.همیشه عادت داشتم که در انتظار بد ترین ها باشم اما درست در زمانی که با اعتماد به نفس کامل احساس می کردم که دیگر هیچ حادثه ناگواری ازین بد تر (که فکرش را کرده بودم)نخواهد توانست وجود داشته باشد قهقهه ای از پشت سر بر می خواست که:ببخشید شما کیر خوردید!!!چون فکر اینجا شو دیگه نکرده بودی!!! .دیگه کم کم دارم به دست کثافتی که تو زندگیم برده می شه اعتقاد پیدا می کنم.دستی که اگر دست خدا بوده باشه به حتم قلمش خواهم کرد و به یک ورم هم نیست.من به این اوضاع عادت کردم.اوضاعی که در یک آن هر آنچه از نکبت و کثافت تو جهان وجود داره ،یکجا روی سرم ریخته می شه.دیگه عادت کردم به این که فقط لبخند بزنم اما نمی دونم چرا وقتی که در این مواقع بی تفاوت لبخند می زنم هر چی تو دل و روده هامه روی خودم و بد شانسی هام بالا میارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/11ساعت 1:3  توسط The girl with certain look  | 

من واقعآ از شنیدن کلمه ی "کارگران جنسی"به وجد اومدم.عجب تشخصی در این واژه نهفته است.زین پس به جای واژه ی زننده و مستهجن "جنده" می گوئیم "کارگر جنسی".


از اینجا یافت گردید.لذت ببرید از اینهمه حقوق بشر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 13:52  توسط The girl with certain look  | 


انسان ایدئال انسانی ست:

به چیز هائی که باید بیاندیشد نمی اندیشد و در مقابل مدام به چیز های مزخرفی می اندیشد که نباید بیاندیشد.کار هائی را که باید انجام دهد با کمال میل انجام نمی دهد و در مقابل کار هائی می کند که به هیچ وجه نباید می کرده است.حرف هائی می زند که نباید می زده است ، مدام حرف هائی که نباید را دوباره و سه باره تکرار می کند.و البته آنچه را که باید هیچ وقت نمی گوید.یک انسان ایدئال انسانی ست که می داند کار ها و حرف هایش دیگران را آزار می دهد و نفرت آنها را بر می انگیزاند اما مدام حرف های نفرت انگیز می زند. می داند که به دیگران نیاز دارد اما مدام آنها را از خود می راند.می داند که نباید خود را به رخ دیگران بکشد اما مدام این کار را می کند.یک انسان ایدئال می داند غرور چیز بدی ست اما تمامی کار ها و اعمالش حاکی از غرور وصف نا پذیری ست.می داند که باید فروتن و سر بزیر  بود اما  همیشه خود را مهم جلوه می دهد و از فروتنی نیز بیزار است.انسان ایدئال می داند که تمسخردیگران کاری ست که نباید انجام دهد اما مدام دیگران را  به سخره می گیرد. می داند که اگر دیگران را حقیر بشمارد دیگران نیز او را حقیر می شمارند و مدام در پی حال گیری از او بر می آیند اما مدام در حال محقر کردن دیگران است.یک انسان ایدئال میداند که نباید مدام از خود و اعمالش حرافی کند ،نباید خود را منحصر به فرد بداند اما مدام کار هائی که نباید را می کند.حتی انسان ایدئال می داند که خود را ایدئال نامیدن گه ِ بسیار بزرگی ست که تناول می کند اما با کمال میل این گه را می بلعد.

تا اینجای کار همه ی انسان ها ایدئال هستند.اما ایدئال بودن این فرد ِ ایدئال از این روست  که می پذیرد انسان موجود ذاتآ شریر و خود خواهی ست و به تمام اعمال کثیف خود  نیز اعتراف می کند  اما انسان ناایدئال با اینکه مدام همین اعمال و نیات شوم را در خفا  تکرار می کند در عین حال مدام هم با آنها در ملا به مجادله بر می خیزد.

پی نوشت:حتی یک انسان بغایت نفهم نیز می داند که این پست بسیار مسخره است و نباید آنرا در وبلاگ گذاشت اما ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 13:1  توسط The girl with certain look  | 


دنیا مکان نا امنی ست

هیچگاه با فراغ بال و اطمینان ابلهانه به آن تکیه نکنید

زیرا هر آن ممکن است تنها و تنها_توسط یک معشوق_به آشغالی مبدل شوید که از چرخه ی طبیعت به دور انداخته می شود

اما علاوه بر اینکه در این لحظه ی غمبار می توانید به قانون بقای ماده بیاندیشید

می توانید به خاطر آورید که روزی شما نیز فردی را_درست شبیه خودتان_مانند آشغالی به دور انداخته اید

و اگر هنوز چنین اتفاقی برایتان رخ نداده است

همان به که همانند آشغالی به دور انداخته شوید!

(و البته به خاطر داشته باشید که آشغال بودن  به هیچ وجه چیز بدی نیست چرا که این تز، آنتی تزی چون یک آشغال تر از خودتان را در مقابل دارد که سنتزش می شود دوباره عشق)

این سیر دیالکتیک عشق است

و جای هیچگونه نگرانی ندارد!

کافی ست به راحتی آنرا بپذیرید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/05ساعت 3:32  توسط The girl with certain look  | 


حس تعلیق شاید شبیه حس انسانی  در حال سقوط است که نمی داند کجا فرود آید کمتر دردش می آید!حس تعلیق شاید مثل حس کسی که نمی فهمد خوردن برایش لذت بخش تر است یا خوابیدن!مثل کسی که نمی داند اگر چای بخورد برایش لذت بخش تر است یا قهوه !حس تعلیق از مزاج خراب حاصل می شود.کسی که هنوز نمی فهمد هر چیز چه مزه ای دارد و اگر هم بفهمد قادر به انتخاب کردن نیست!.کسی که نمی داند فردا می خواهد به سینما برود یا نه!کسی که نمی داند رفتن در کدام مسیر برایش جذاب تر است!کسی که نمی فهمد از چه جور آدم هائی خوشش می آید!از چه جور غذاهائی بدش می آید!از چه رنگی خوشش می آید!از چه اخلاقی بدش می آید!

شخص معلق همیشه در انتخاب کردن  و تصمیم گرفتن درمانده است.حس تعلیق بیشتر در مورد کسانی مصداق پیدا می کند که قادر به تعیین ایدئال های خود نیستند اما کشنده ترین نوع تعلیق نصیب کسانی می شود که اصلآ ایدئالی ندارند.برای کسانی که اهم و مهمی در زندگیشان وجود ندارد تصمیم گرفتن کار کشنده ای می شود.کسانی که نمی دانند خواستار چه چیز هستند اراده ی انتخاب و قدرت زیبازندگی کردن را از دست می دهند.

تعلیق ذاتی ِ هر انسانی ست.هر انسانی به تبع انسان بودنش معلق است.صرف پرتاب شدن و زندگی کردن در دنیائی که نمی داند برای چه بوجود آمده ،از کجا بوجود آمده و به کجا خواهد رفت ،کافی ست برای این که حس تعلیق حسی مشترک میان انواع بشر شود.همین ندانستن آغازین کافی ست برای اینکه فرد در یافتن ایدئال ها مستاصل شود.این نوع حس تعلیق که از نداشتن ایدئال پدید می آید کافی ست برای اینکه  فرد حتی نتواند تصمیم بگیرد  فردا را چه کار خواهد کرد.نداند برای آینده اش چه چیز مناسب تر است.نتواند بفهمد اگر در چه راهی قدم بردارد برایش خوشایند تر است.چرا که قادر به تعیین "خوشایند تر" ها نیست.

نوع دیگری از تعلیق حاصل ندانستن هاست.حاصل قابل پیش بینی نبودن حوادث است.مقصد و ایدئال برای فردمشخص است اما نمی داند کدام راه برایش بی خطر تر است.کدام راه برایش سودمند تر است.این نوع تعلیق نیاز به کمی جسارت دارد.کمی حساب گری هم شاید.اما در شرایطی که میان دو راه شباهت بسیاری وجود دارد تنها راه رهائی از تعلیق ریسک کردن است.به هر حال پایان راه مشخص نیست و پایان خوشایند نیز بر هیچ کس معلوم نیست.

نوع دیگری از تعلیق نیز از داشتن مزاج خراب ویا سستی ِ اراده حاصل می شود .فرد به دلیل نداشتن قدرت تصمیم گیری مدام در تعلیق به سر می برد.درمان این نوع تعلیق آسان تر به نظر می رسدو کمی دقت در یافتن تفاوتها و تقویت قوه ی اراده را می طلبد.

تعلیقی که از نداشتن ایدئال پدید می آید ،کشنده ترین نوع تعلیق است.اینکه برایت هیچ چیز مهم نباشد،به مقصدی فکر نکنی و زندگیت از نوع "باری به هر جهتی باشد"پس از مدتی پیامدی دارد که من نامش را "ملال" می گذارم.به خصوص تعلیقی از نوع ماندن در پایه ای ترین سوالات فلسفی: میان بودن و نبودن! زندگی کردن یا نکردن! میان زنده ماندن یا خود کشی کردن!برای چه هدفی و چگونه زندگی کردن!.تعلیق وقتی ریشه در جهان بینی ِ فرد(مثلآ پوچی) داشته باشد به مرور زمان تحرک را مختل می کند.قوه ی مزاجی فرد تحلیل می رود تا آنجائی که فرد حتی در کوچک ترین و بی اهمیت ترین "یا"های ممکنی که در زندگی اش پدید می آید قادر به انتخاب نیست.این قادر نبودن به اتخاذ تصمیم حاصل بی ارادگی فرد نیست(آنچه در ابتدا به نظر می رسد)بلکه حاصل نبودن "ملاک ترجیح"است.هیچ چیز ترجیحی ندارد.هیچ چیز خوشایند تر از آن یکی نیست.فرد نمی داند به چه دلیلی باید آن را انتخاب کند و این را نه!و همین لذت بخش نبودن "این یا آن یکی" فرد را دلزده می کند.ملول می کند.بی تحرک و مایوس  می کند و حتی در ادامه منجر به از دست رفتن اراده در فرد می گردد. درمان این نوع تعلیق و ملالی که از این تعلیق بوجود می آید به نظر غیر ممکن می رسد  و شاید تنها راه ممکن تغییر جهان بینی فرد و یافتن ایدئال های مشخص  و جهت دادن به مسیر زندگی اش می باشد.(که این نیز بسیار کم یاب و مشکل به نظرمی رسد).حتی اگر فرد ایدئالی نیز برای خود بیابد باز تعلیق از بین نخواهد رفت.تعلیقی از نوع دیگر که حاصل غیر قابل پیش بینی بودن و جهل به امور است فرد را در کشمکشی دیگر می اندازد."یا"ها همیشه در زندگی بشر وجود دارند.زندگانی بشر همیشه پر است از راه های مختلفی که وجود دارند و اراده ی فرد برای تصمیم گرفتن را در انتظارند.برای تصمیم گرفتن در راه هائی که هیچ دلیلی برای انتخابشان نیست!

موضوع مرتبط:در باب ملال!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/01ساعت 1:39  توسط The girl with certain look  |