تبليغاتX
The girl with certain look

یا ایها الذین امنوا:
نه در آسمان،
و نه در زمین،
خداوندگاری وجود ندارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/24ساعت 19:58  توسط The girl with certain look  | 

لعنت بر کثافت شکم گنده ای که برای انبوه سازی سرمایه ی کثافتش حیات خلوت ۹ متری خانه راهم 9 واحد مجزا می کند و هر شب گونی گونی تیر آهن روی سر بنده ی الحقیر الفقیر الحمیر الضعیف الغریب ِ بخت برگشته(و یا شما ی بخت برگشته)خراب می کند و هر روز کله ی نکبت گرفته ی مرا در شکم مدور کامیون لعنتی اش با سیمان ورز می دهد و هی می چرخاند و شب روی این تر دستی ِ استخوان بندی دارش گروم گروم آهن فرو می آورد و خروار خروار خاک بی پدر مادر ِچاه مستراحش را به خورد من ِ پست فطرت  می دهد و هزار حیوان الزامآ انسان تر از خودش را به جان و مال من ِ بی ناموس می اندازد و آخر سر پول وجب به وجب گورستانِ منَش را (که صد البته پول فاحشه گری شرف دارد به چنین  شیوه ی دیوسی ِ در آمد زائی)در جیب پالان ِ خوش دوختش می گذارد و با پوز خندی  روی پوزه ی گشاد بی قواره اش_ که به تمام و کمال بلاهت درونیش را مهر تآئیدی ست_از کنار ِ من ِ بی شرف ِ لال و مال می گذرد و ته شکم گنده ی کرم گذاشته اش زمزمه میکند:شرمنده که شما خاک می خورید و ما خون شما را نقدآ در جیب می نهیم!!!

کله ام بازار آهن فروش هاست.اتاقم باغ وحش حشرات.لباس هایم پاکت های استخوانی ِ سیمان.لعنت بر این هزاره ی مادر قحبه های بساز و بفروش!سهم من طبقه ی چندم ازین ساختمان ِ صاحبحرامزاده است؟؟؟

(اخیش!چقدر تخلیه شدم!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 23:47  توسط The girl with certain look  | 

۱.گهِ این عالیجناب عجیب خوردن دارد.البته اگر این خانم که ظاهرآ گه زیاد دوست دارد، اجازه دهد به ما هم چیزی برسد.

در همین راستا این را ببینید.

۲.ترحم بر پلنگ تیز دندان          ستمکاری بود بر گوسپندان

۳.در یک راستای دیگر:فیلم به نام پدر امروز توسط ما چند بار دیده شد:سینما فرهنگ.فلسطین.عصر جدید.از دستش ندهید.بد فیلمی ست!.ماجرای فیلم  اینگونه آغازیدن می نمایدکه: پسر و دختری در خیابان پیاده راه می روند،راه می روند و هی راه می روند.باز هم راه می روند و هی راه می روند....بقیه اش را هم خودتان ببینید و قضاوت کنید اما من پیش بینی می کنم که در پایان فیلم پای هر دو به گا رفته است!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 0:15  توسط The girl with certain look  | 

 

مکان:بیت روشنفکری

زمان:گم شده است...

 

"سید حسن نصر الله ِروشنفکر ها" از راه می رسد.همه به پا می خیزند!

 

 سید حسن نصر اللهِ روشنفکر ها:دوستان بی معطلی می رویم سر اصل مطلب.این روز ها به جای این وقت تلف کردن ها بیائید به شبکه فکر کنید.می دانید که ژاک دریدا در همان فیلم معروف از نفس افتاده در باره شبکه چه ها که نگفته است.شبکه چیزیست تو مایه های حروف مقطعه!از مولفه های روشنفکری ست .کسی نمی فهمد مجموعه ای از چه عواملی ست ولی بی شک مجموعه ای از عوامل است.یادتان هست که در فیلم ِ باز هم معروف ار تش سایه ها در همان ارتشی که جان تراولتا به اما تورمن می گوید:...دریدا با اوراق کردن ساختار ها در حقیقت می خواهد کشف حجاب کند.دریدا با هر دیالکتیکی بیگانه است.حالا شما به جای اینکه از رابطه های بینا متنی حرف بزنی برو به شبکه فکر کن!ساختار گرائی همان شالوده شکنی نیست که!.من خودم جلد اول کپیتال رو از حفظم بابا!مارکس برای روشنفکر های عقب مانده است.

(تعجب حاضرین!)

 

 روباهِ موفق:اتفاقن در حسابداری هم یه چیزی هائی شبیه این شبکه که شما می گید هست...من خودم می تونم..

 

_سید حسن نصر اللهِ روشنفکر ها:شما اصلآ شبکه را نشناختید هنوز.اگه سرمایه ثابت باشد چه چیز رشد می کند؟؟؟بگذارید به کتاب رجوع کنم.شبکه مجموعه ای از عوامل در هم بر هم است.یعنی مجموعه ای از عوامل درهم بر هم میشوند شبکه. اگر اجازه دهید تکه ای از کتاب یادداشت های زیر زمینی ِ هنری میلر را برایتان بخوانم.انصافن نمایشنامه های خوبی می نویسد .همو ن جائی که یک دختر نهیلیست از درونش فریاد می کشد و می گوید:ای خدا!!!اگه هستی خودتو نشون بده...

(سکوت حاضرین!)

 

 روباه ِ موفق:من با شما کاملآ موافقم.شبکه چیزی ست که در حسابداری هم به شدت کاربرد دارد.

نظر شما؟؟؟نظر شما چیست؟؟؟

 

 _سید حسن نصرالله ِ روشنفکر ها پَرَست:نظر من البته نظری موافق است.من و سید –نحن روحآ حللنا فی بدنَین!!!(ما یک روحیم در دو بدن)

(شگفتی حاضرین!)

 

من؟  من اما سکوت.یا حی لا یموت!

...

_سید حسن نصرالله روشنفکر ها:تو کجای نمودار فرآیند های لا کانی ایستاده ای؟؟؟الف نونِ شخصیتت چیست؟چی؟جنبش فمینیستی؟راستی میدانید که کیر اندازه های مختلفی دارد.کوچک ،متوسط،بزرگ.به فمینیست ها کوچکترینش رسید و جنبش فمینیستی از همین جا بود که آغاز شد..

 

 آب!آب!

_سید .......: بله اتفاقآ تحقیقات نشان داده است که کسانی  که به دار آویخته می شوند،آبشان می آید درست در همان لحظه ی مرگ!

 

آب!آب ِ خوردنی!از کجا....

 

سر روشنفکر:شما چی میل دارید؟

حاضرین همه با هم:دو پرس کتاب لطفن!

 

....

 

سر روشنفکر:پاشید!پاشید!همه بیرون....بیرون!

 

روباهِ موفق همچنان به تعمیم شبکه ی مورد نظر سید  به حسابداری اصرار می ورزد و سید هم او را نمونه ی میدانی خوبی برای آزمایش نظریاتش یافته است.من اما هنوز الف _نون شخصیتم سکوت است و سکوت.خوبی چیست؟بدی کدام است؟من فقط همان "د گرل ویت سرتین لوکی" هستم که اراجیغ می بافدو تنها و تنها همین را بلد است.حتی در بیت روشنفکر ها هم مشغول اراجیغیدن است .من فقط همان تنها دخترکی هستم که برای فرار از خود در پشت ترافیک های سنگین شهر فکر های مهمی می کند  اما تنها  راه فرارش همین است.تزخرف کند.تزخرف کند و باز هم تزخرف کند...آنها حرف های خوبی می زنند.حرف های نه به این پراکندگی و بی محتوائی.حرف های خوب.درست و حسابی....مشکل از من است....ما پراکندگان مجموعیم....ما پراکنده گویان مجموعیم ... ای برادر ما به گرداب اندریم....وانکه شنعت می زند بر ساحل است!

ای برادر به دل نگیر.گه گیجه داشتن ذاتی ِ من شده است.ایراد از شبکه های فکری پراکنده ی ماست و شبکه ی  روشنفکری شما مو لای درزش نمی رود.مطمئن باش جناب چهره آشنا!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 1:3  توسط The girl with certain look  | 

 من که پیشاپیش همه جایم درد می کند.دل ،کمر،دست ،پا،روده ها،معده...گفتم که یادتان نرود زین پس هر کجایتان را دردی دهشتناک فرا گرفت از تبعات واکنش درد آور  لاریجانی کبیر به قطع نامه شورای هیچی نفهم ِ  امنیت بوده است!

در همین راستا امروز یکی از شرقیان به سوال من پاسخ داد .اجرشان با صاحب حزب الله!

در همین راستا دیگر عرضی نیست./

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 23:55  توسط The girl with certain look  | 

من واقعآ گیج شدم!!!
یکی نیست به من بگه که این کشور حزب الله ِ که لبنان در اون واقع شده یا این لبنان که حزب الله داره؟؟؟یا این حسن نصر الله که رئیس جمهور لبنانه یا این فواد سینیوره ست که نخست وزیر لبنانه؟یا اصلآ لبنان کشوره یا حزب الله کشوره؟؟اگر لبنان کشوره پس چرا همه ساکت نشستن و حزب الله می جنگه ؟اگه لبنان کشور نیست پس چرا حزب الله کشور نداره؟اگه حزب الله صرفآ یک حزب که در لبنان وجود داره چه حزبیه که قدرت جنگیدن با کشور های دیگه رو هم داره و اگر به این می گن حزب پس به این حزب های ایرانی چی میگن؟بالاخره چی شد آقا!!لبنان کشوریه که حزب الله می چرخونتش و رئیس جمهورش نصر الله یا نصر الله هیچ کارست !پس از کجا این همه صلاح و مهمات میاره و جنگ راه میندازه!!اگه حزب الله حزب ِاللهِ پس چرا رو زمین می جنگه ؟مگه خدام حزب می خواد؟اگر حزب ِاللهِ پس چرا فقط تو لبنانه و اگر لبنان حزب اللهِ پس این امیل لحود چیکارست که تقاضای آتش بس میکنه؟؟؟مگه اونیکه اسمش امیل لحودِ رئیس جمهور لبنان نیست که الان داره با اسرائیل می جنگه پس چرا خودش تقاضای آتش بس کرده؟؟حتی از حزب اللهی که می گن تو خود ِ لبنانه؟؟اگه این حزب الله حزبیه که هر جا جنگ باشه اونم هست پس چرا تو افریقا که جنگ میشه نمیره راکت پرتاب کنه؟و اگر مختص لبنانه پس چرا رئیس جمهور لبنان یکی دیگه ست؟اگه اونجا فلسطین نیست اسرائیله اینجام لبنان نیست حزب الله!!!اگه اینجا ایرانه پس چرا هی لبنانه!چرا هی حزب الله!آقا من به شدت قاطی کردم.جغرافیای مخم به هم ریخته!

نتیجه گیریه منطقی:همه جای جهان کشور حزب الله است!
+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت 22:35  توسط The girl with certain look  | 

 

بگذارید هواری بزنم

هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ME

Life has betrayed me once again,
I accept that some things will never change.
I've let your tiny minds magnify my agony,
and it's left me with a chemical dependency for sanity.

Yes, I am falling... how much longer till I hit the ground?
I can't tell you why I'm breaking down.
Do you wonder why I prefer to be alone?
Have I really lost control?

I'm coming to en end,
I've realised what I could have been.
I can't sleep so I take a breath
and hide behind my bravest mask,
I admit I've lost control.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 18:47  توسط The girl with certain look  | 


بگذار خودم را روی سر کلمات خراب کنم
بگذار به کلمات پناه برم برای بازی لفاظی
که حالا تنها گزینه ای ست در دستان ِنا باورم
در این برزخ ِ مهتاب رنگ تا انتهای  بلوغی خاکستری

کجاست دخترکی که خط های کشیده ی چهره اش
فردای مرا در هم کرد و
بعد
شب را در پیچش میان ماه و پنجره و درخت
دراز به دراز
هی دیوانه شد و ماه را و تو را و گذشته را مرور کرد و
حالا جنون ماه گرفتگی اش بیداد می کند در حال خانه ی
بی سقف،بی دیوار،بی تو!!!
من متهم به افراط در ایدئالیست
َم آقا!

من بودم و تو و از دنیا هیچکس نمانده بود دیوونه!می دیدم و هیچکس نبود دیوونه!


ذهنم بر می آشوبد. بخار می شود و ماه تمام فردای مرا می خورد در سپیدی ِ لابلای برگ های درختی که اگر مثل من ریشه دوانده بود در زمینی که فکرش را هم نمی کرد به بار بنشیند و اما ریشه دواند و بار گرفت و
بعد
نیم شبی دخترکی که خطوط چهره اش کشیده بود آمد و ماه را با خود برد که برد.
مهتاب سوگوارانه فرو ریخت روی شاخه ای که برگ هایش مانده بود میان دو لنگه از پنجره ای که باز می شد به اتاق ِمن!به اتاق طفلی که حالا هی می لولید و می لولید و فردا را به انتظار...
اگر از شما بپرسم جواب می دهید
که چرا من هیچوقت تصمیمات مهم را نمی توانم اتخاذ کنم!
و دیوار شدم و
شبی را تا صبح با احساسم نزدیکی کردم به جای تو
و صبح تکه های پاره پاره ی بدنم ماند و احساسی که از بس نزدیک شدی
و چشمانی که حفره ای تو خالی بود از بس تو را نمی دیدم و اما انگار بودی...


و هی پاهایش را به هم می مالد
هی پاهایش را به خنکای ملافه های گرم می مالد
هی چشمانش را می بندد و باز می کند
و باز هم باورش نمی شود که آخر سر درختش ریشه دواند در سرزمینی که
باران نداشت
آب نداشت
و دست آخر دخترک یکروز آنقدر مرد شد که تبر را در دست گرفت و زد درست وسط عمیق ترین ریشه ای که حالا خشکیده بود
پنجشنبه !

آه!

پنجشنبه!
آخ!

پنجشنبه!

سفر را تو می روی و کوله بارت را من حمل خواهم کرد.
زمین می شوم برایت و دو بال پرواز
فقط مرا در چمدانت بگذار یا که گرمای سوزانت را برایم به یادگار!
مرا به خورشید بسپار و ماه.
مرا به نور بسپار که در رفتنت چشمانم به نور خیره بمانند.
مرا به زمان بسپار که بسیار ند ثانیه ها تا جفت دیگر این ساعت پر شود.
مرا به طول بسپار.
به طولانی ترین شب سال بسپار که ضربه های تبر را در این کشیدگی شبی بار دار ِ مرگ
آرام آرام فرود آورم
مرا به کشیده ترین کشیده ی عاشقانه ات بسپار و
فقط برو
که می خواهم در رفتنت سوگوارانه بگریم و مرد شوم.
که می خواهم ریشه های درختی را که با ناز پروردی بخشکانم.
می خواهم تبر بزنم.
لعنت بر همه ی طول ها که انگار این زمان را کسی از آغاز و پایان و میان می کشد تا صبح
و تا صبح هم مخدرت از تنم پاک نمی شود که این اعتیاد به زمان نبود!
و تا صبح تا لطیف ترین دقایق صبح
که به اصرار می خواهم نه بگویم و اما
....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/05ساعت 13:55  توسط The girl with certain look  | 

هیچ وقت خیلی احساساتی نشوید و در حال خیلی احساساتی شدن هیچ وقت آرزو نکنید:
"کاش کشوری داشتم که دروازه نداشت.مرز نداشت.مرزبان نداشت.گذرنامه نمی خواست.ویزا نمی خواست.سرباز نداشت.پلیس نداشت.زمین دار نداشت. سرباز نداشت.زمین فراخ بود و یله.برای آنها که کشورشان ایران و است و خسته اند و پناه می خواهند.برای همه ی آنان که فراریند.برای همه ی آنان که ساحلی می خواهند بی دغدغه.برای زنانی که حیات می خواهند و کار .برای مردانی که خسته اند از جان کندن.برای همه ی آنانی که مفری ندارند.برای آنانی که از طالع نحس در ایران زاده شدند و رهبرشان یکی شد و رئیسشان هم مخش خل بود و هیچ کجا هم راهشان نمی دادند و مدام در این کمپ و آن کمپ تروریست و وحشی خطاب می شدند.برای آنها که دیگر خونشان به جوش آمده بود.برای آنانی که هرچه بودند داشت هرز می رفت.برای همه ی کسانی که خانه می خواستندوغذا..آب..هوا..خواب..آرامش.. برای آنان که کشوری می خواستند بدون جنگ.بدون ملیت.بدون حزب الله.بدون اسرائیل.بدون ایران.بدون جنگ.بدون رئیس.بدون ارتش.بدون سرباز.بدون ارشاد.بدون پدر خوانده.بدون جنگ.بدون جنجال.بدون خون... کشوری برای جوانی که پدر نداشت.مادر نداشت.خانه نداشت.دوست نداشت.پول نداشت.کار نداشت...برای آنانی که چشمانشان از حدقه بیرون زده بود از بس پشت ترافیک نکبت این شهر ماندند و هی سپید ی موهایشان را در آئینه نگریستند و هی روی موتور های به جوش آمده آب سرد ریختند و باز خنک.....برای همه ی کسانی که مخشان در این رکود استعماری گند زده است.برای همه ی بچه هائی که در اتوبوس ها جیغ می کشند.برای همه ی پدرانی که کمرشان شکست و مادرانی که نمی دانند با جوانانشان چه خاکی بر سر کنند...
هل من ناصر ینصرنی؟؟؟کجایند صاحبان این مملکت بی درو پیکر.کجاست آن رئیس جمهور مردمی که بیاید و فقط برای یک ساعت در ترافیک خیابان های شهرش بنشیند و ببینم باز هم برایش اعصاب و وقتی خواهد ماند که برود و هی نامه بنویسد و منتظر جواب بماند.آرزو می کردم که کاش اینجا زاده نشده بودم.کاش روز ها آبستن مشکلات نبود و شب ها فکر مدام در لابیرنت های روزانه سر گردان نمی شد.کاش می شد با خیال راحت گوشه ای نشست و رمان خواند .رمان نوشت.کاش هر روز یکی برای زنده بودن و زیستنت قانونی وضع نمی کرد.کاش می توانستم هر وقت هر کجا که می خواهم بروم.هر کجا که می خواهم دراز شوم ...کاش زمین مال من بود.مال تو بود.کاش زمین مال ِ پدری مسلمانان نبود.کاش به ما هم هوا می دادند .کاش انحصار هوا را صفار هرندی نخریده بودو انحصار نامه نوشتن را احمدی نژاد.کاش ما هم می توانستیم نامه بنویسیم.ناله کنیم.زار بزنیم.برقصیم.شادی کنیم.موتور سواری کنیم.بالا بلندی بازی کنیم.گل یا پوچ؟.قایم موشک.منچ..."

بله .هیچ وقت آنقدری سانتیمانتالیزم روحتان بالا نرود که پاهایتان از زمین کنده شودو آنقدر با سلول های مغزیتان تزخرف نکنید که یکهو یک کفتر_ از آن بالا_درست روی سر شما بریند!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/02ساعت 23:16  توسط The girl with certain look  |