یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت.بی اختیار از او صادر شد.گفت ای دوستان مرا در انچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی بوجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید.
شکم زندان باد است ای خردمند ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو با اندر شکم پیچد فرو هل که باد اندر شکم بار است بر دل
حریف ترشروی ناسازگار چو خواهد شدن دست پیشش مدار!
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/04/28ساعت 16:47  توسط The girl with certain look
|
ساعت تقریبآ از سه و نیم نیمه شب گذشته است و در خیابان پرنده پر نمی زند.البته اگر مرا از پرندگان به حساب نیاوریم.نقش خیال تو تا وقت صبحدم ….بر کار گاه دیده ی بی خواب نمی زدم.چرا که" من دوستدار روی خوش و موی دلکش نیم.مدهوش چشم مست و می صاف بیغش نیم".من آنم که: به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد…تقریبا مخم پکیده است.من آمده ام نیم شبی تا که هوائی بخورم.مرغ سان از قفس خاک هوائی گشتم تا که هوائی بخورم..سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم.من از بلاد غریبم نه از دیار حبیبم.…من از بد مست کرده گان روزگارم تا که هوائی بخورم …روزگاری که دختری پشت سرم مدام با شاهدی دل می بازدو لحظه ای بعد می شود جنگ هفتاد و دو ملت بینشان که تو چرا امروز یک اس ام اس به من زدی و دو تا نه!پس این سان دوستی یعنی که دوستم نمی داری !مدام ور می زند و غر غر. وع وع همی زند اشتر من ز تف تفی ..عف عف عف همی کند حاسدم از شلقلقی .آنهم درست در پشت سر من که اینهمه قاط می زنم.که اینهمه…
باغ ِ مرا چه حاجت سرو صنوبر است؟؟؟؟.فون بوک را که نگاه مینم دیگر کسی نمانده است.من با نا معمولی هایم تنها مانده ام .تنهای تنها و انگار به یک ورم هم نیست.لعنت بر کسی که گفت :انسان موجودی اجتماعی است و این ملک فردوس برین را سوق داد به اینکه هر نکبتی را متحمل شود و دم نزند و دولتَش دیدار ِ یار دیدن شود و با این همه جور و تند خوئی بارش بکشد چرا که اگر نباشدتنها می ماند و انسان هم که:" عاشقم رندم و می خواره به آواز بلند!!!!!!! "و هردم با این معشوقه های اجباری به جدال برخیزد و هی چرا اینجا رفتی و چرا زنگ نزدی و" می مَخور با همه کس تا نخورم خون جگر… سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم!".که هوای سر کوی تو همه سایه طوبی و دلجوئی حور و لب حوض را داد به گا.که خواستم اجتماعی شوم و حالا هر روز کار من اینست که کاریم نیست.عاشقم از عشق تو باریم نیست.کار من اینست که هر شب ریال به ریال پول تلفن برای جنگیدن با تو صرف کنم و زانجا که رسم و عادت عاشق کشی تو راست هر شب رخ ز ما بپوش و جهانی خراب کن و منم دندم نرم خودم خواستم اجتماعی شوم.ساعت سه و نیم بعد از نصف شب است و من در خیابان خالی عشق نمی ورزم.عجب طاقتی ست مرا .همه چیز برای عاشقی مهیاست.می در بر و خیابان خلوت و من تنها و شب و دیوانگی .آماده ام تا اولین معشوق خوبروی را به دهان گیرم.لعنت بر کسی که گفت انسان موجودی اجتماعی ست و من مجبور که روز و شب این اجتماع متعفن انبوه را تحمل کنم.و خدائی که از ابَر انبوه سازان است انگار!!!به راستی اگر خدائی باشد چرا اینقدر انبوه سازی؟چرا اینقدر شبیه سازی ؟چرا اینهمه گله سازی؟؟این خدای بی نیاز که ما راست چرا همه را مثل هم پشگلانیده؟؟لعنت بر کسی که گفت انسان ها باید یکدیگر را تحمل کنند مگر ندید مرا که از فون بوکم هیچکس نماند و تنها می روم و تنها می آیم و تنها می خوابم و تنها …حالا هم ساعت سه و نیم بعد از نصف شب است و دخترک به حتم تا حالا صد بار قهر و آشتی کرده است و فردا همه ی این صد بار رفت و بر گشت را می خواهد برای اولین گوشی که به دستش رسید با کلیه ی جزئیات ور ور کند.کار این دختر فقط همین است که ور ور کند.در استخر ور ور کند.در اتوبوس ور ور کند.در کلاس ور ور کند . در خیابان ور ور کند.مدام مخ همه را …انسان موجودی اجتماعی ست چون غذای روحش جویدن مخ دیگران است.(من علیها السلام )که هنوز اتوبوس سوار می شوم و هوز ساعت سه و نیم شب را در خیابان پیاده گز می کنم.که در خیابان سیل این انبوه سازی،شبیه سازی ،نکبت های شبیه هم،دختران شبیه هم،پسران شبیه هم، عاشقان شبیه هم ،عارفان شبیه هم ،روشنفکران شبیه هم ،بسیجیان شبیه هم،….که با این درد اگر در بند درمانند، در مانند!
هر دمی چون، نی از دل نالان، شکوه ها دارم
روی دل هر شب ،تا سحر گاهان،با خدا دارم
هر نفس آهی ست،کز دل خونین،
لحظه های عمر بی سامان، می رود سنگین
اشک خون آلوده ام دامان،می کند رنگین
به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد،زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردی ها!
نه امیدی در دل من،که گشاید مشکل من
نه فروغی روی مهی ،که فروزد محفل من
نه همزبان درد آگاهی، که ناله ای خرد با آهی
داد از این بی دردی ها!
نه صفائی ز دمسازی به جام می،که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان ،که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی!...
"سرو چمان"
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/04/28ساعت 16:16  توسط The girl with certain look
|
"البرت کاندوم هد"
آلبرت انقدر فکر های ی-ر-ی-ک می کرد که همه را آبستن کرده بود.آبستن شدگان شکایت به طبیبان بردند.طبیبان حاذق دوای درد را کاندوم فکری توصیه نمودند.راه های پیشگیری از بارداری موثر افتاد اماآلبرت آنقدر اسپرم های فکریش در کاندوم مجموع گردید تا روزی دچار سکته ی ی-ر-ی –ک گردید و تمام سلول های افکار ی-ر-ی-ک َش دچار عقامت شدند...حالا عکس های کاندوم هد عزیز در سراسر جهان دست به دست می شود.البرت اینجا همه به یادت کاندوم بر سر کشیده اند.آه!آلبرت عزیز!!!ای پیشوای کاندوم هدان!
+
نوشته شده در پنجشنبه
1385/04/22ساعت 18:52  توسط The girl with certain look
|
Bert Gordon:نگفتم میتونه شکستت بده یا نه،چون می دونم اینکار ازش بر میاد.پرسیدم اینکارو میکنه؟
The girl with certain look:در صورتی اینکارو میکنم که یه رقیب داشته باشم.یه رقیب که بتونم واقعآ رقیب بدونمش
پی نوشت:
اگه بی رقیب بمونم از دست رفته حسابم کن""
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/04/20ساعت 21:14  توسط The girl with certain look
|
چرا هیچکس متوجه خوبی های من نیست و حتی متوجه هم نمی شود؟؟؟
چرا؟
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/04/18ساعت 1:30  توسط The girl with certain look
|
ملال که تحشیه ای می شود بر این تنها کتابی که در کیف است و من .میدان فردوسی.من بی ورق.من بی رمق.من بی قلم.من و هزار کلماتی که حالا پنکه سقفی می شود روی سرم.آنقدر لبریز و غل غل کنان که پای برهنه ام سنگفرش های میدان فردوسی تا همین کنج خلوت را آب کرده و شر شر از لابلای موها بروی پیشانی می چکاند .من و خودکار بیک 100 تومانی.من و یکباره متوقف شدن ها در وسط روز.در گیر و دار روزمرگی ها.من در میدان فردوسی.من و کار هائی که ماندند نیمه تمام. من و کلماتی که مدام در مخم تاب می خورد و پیچ می زند.التماس می کنند.من و تردید.که محلشان ندهم و برسم به کارم.یا من و تسلیم .همیشه تسلیم ِ غرش های ناجور و بی موقع که باید بی خاطرش نعشم را از هر جا که هستم به جائی که باید بکشانم.جملاتی که رژه را شروع می کنند.غربتی که با خود می آورند و من غریب. زبان نفهم و بد عنق و مبهوت و وامانده و متعجب در میان جمع مسکوت می مانم.که یکهو در میدان فردوسی غریبه می شوم ودیگر آدم نمی شوم تا برسم به جائی که بالا بیاورم همه را روی میز ِ چهار خانه.و دانیال هم هی بیاید انقدر وَر برود و وِر بزند که مجبور شوی برای اولین بار گستاخانه از خودت برانیش.خودکار بیک.دختر 20 ساله.مردی 40 ساله.ملال.یاس.دلزدگی.لولیتا بازی که نیست.چشمان دریده ات چرا عابران را این طور مثله میکند دختر؟عشق و مرد 40 ساله و دخترک 20 ساله و ...همه ی اینها به من چه مربوط در راه راه وسط میدان.مریضی ام که ماند در اتاق جناب تزریقات چی .کارت که....چه کاری؟؟تو به گفتن اندر آئی و مرا کار و زندگانی بگذاری.و سیگاری که سرطان می شود در گلوم بی مزه گی هاش و بعد دخترک مظلومی که در چشمانم زل زده است و بازمانده ی سرنوشت شوم خود سوزی مادرش را در خودکار بیک می جوید در حاشیه های این کتاب و عشق کودکی چهل ساله به بزرگ دخترکی 20 ساله که مردک روانی با آن چشمان وزغی اش می رود توی کله ام و می آید و از من داستان عاشقانه ای که شکل نمی گیرد را طلب می کند.آخه پیر مرد!...برف پیری می نشیند بر سرم/ همچنان طبعم جوانی می کند.که حالا داستان عشق آن جوان در گروپ سکس های خانگی هم به دختری هرزه داستان نمی شود اینجا.که تمام عناصر داستان مهیاست و داستان نمی شود اینجا.و بعد همه اینها که یکهو در میدان فردوسی دوره ام میکنند با سرگردانی هایشان .زندانی ام میکنند.جدایم میکنند.من ِ بی برگ و ساز را.که حالا طفلک معصوم برای مادرت که معلوم نیست چرا درست مقابل چشمان دختر 5 ساله اش بدنش را به شعله های اتش سپرد و پدرت که روانی شدو توئی که عقده ها ت ماند در این چشمان معصوم....من کجای جهانم که داستانت کنم؟ همه دنیا هم که گلستان شود مخ من هنوز پر است از لجن.تو را هم مثل من زورکی آوردند و رها کردندت توی جهانی که از سر سوزنش هم سر در نمی آوری. که شنا کردن بلد نیستی.که حالا صلاة ظهر است که یکهو تمام سوال های فلسفی ات بیداد می کند.بازآی و مرا بکش.من که لیاقت عشق ندارم.چرا که قدرت انتخاب ندارم.که لیاقت در قفس بودن برای مرغ خانگی ست و الفبای عشقت غلط است کودک 40 ساله ام.الفبای عشقت زنجیر بود و من نفسم زود بند می آمد حتی از دیدن پرواز گنجشکک ها.بانو به میانه های داستان که می رسی از چشمانت آنقدر غم می بارد که گریه مجال نمی دهد برای گفتن تمامی درد هات.نا گفته هات.زجر هات.چرا این شخصیت ها همه غمگینند؟همه ناگفته ها دارند و مخشان تاب دارد؟.صلاة ظهر است.کله ام داغ کرده است.بانگ جرس بر گوش های کر اشارتی ست بر؟؟که اگر بخواهی تمام دنیا قربان صدقه ات میرود و من تنها استعدادم در این است که بنشینم و انواع موجودات استثنائی این روزگار نوازشم کنند؟؟که می دانم حقوق خواندن در این صلاة ظهر بهترین کاری ست که از من بر می آید و مرا چه به چشمان طفلک معصوم و عشق های عجیبآ غریبا.هر که را زر در ترازو ست زور در بازوست!!.از ژور نالیست ها که متنفرم.مانده ام چه می شود که از همه چیز سر در میاورند و در مورد سیاست و اقتصاد و ورزش و اجتماع و فلسفه و ادبیات و شعروفیلم و موسیقی و آی تی و موی بنده و دماغ شماو شیر آدمیزاد و قیافه ی احمدی نژاد نظر های تخصصی ارائه می دهند و فیلسوف ها که غرور جسمشان می شود و جسم سایه ای در پشت سر!بهترین کار خواندن همین کتاب اشخاص و محجورین است که: آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد .که بهتر از حقوق در دنیا رشته ای نمی شناسم ملموس تر از حقوق.که آن مغز داستان نا پردازت همه را معطل کرده است.کیشلوفسکی که نمی شوی.که ادعاهای بی خودت را بریز دور و برو از صفر شروع کن که آن زن هنوز در سرم می سوزه آخه؟؟؟که تمام بد بختی های دنیا انگار گیره ای می شود که این طفلک معصوم را از موهایش آویزان کنند آن هم از سقف کله من.آن هم میدان فردوسی.آن هم بی ورق.بی برگ.بی خودکار.آن هم کله ای که داستان پرداختن بلد نیست و روشنفکران را دوست نمی دارد و در ضمن سرش به دنیی و عقبی فرو نمی آید!.جهنم!می روم و حقوق می خوانم آن هم اشخاص و محجورین که مردکی 40 ساله را محجور نمی داند این کتاب! ولی هنوز طفلک معصومی ست.....شیشه ی نوشابه را تا دسته در دهانش فرو کرده و در حال خفه شدن بفرما میزند.مطمئنم پس از این بفرما زدن شیشه توی گلوش پرید و مرد.پسرک آبمیوه فروش:بفرما آبمیوه.عرق چک چک از میان تا شرمگاه.برو دختره ی لوث و ننر و تنبل بد غلق ِ پر مدعا.بدجوری گرم است این تهران ساعت 1 ظهر.کله ام داغ کرده است...(تکلیفم مشخص نمی شود چرا؟؟؟)
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/04/14ساعت 1:28  توسط The girl with certain look
|
1.آدم ها اغلب نا معقول،غیر منطقی و خود خواهند
به هر حال آنها را ببخش
2.اگر موفق شوی،دشمنانی سخت خواهی داشت
به هر حال موفق باش
3.اگر راستگو و درستکار باشی ممکن است کلاه سرت برود
به هر حال راستگو و درستکار باش
4.انچه را سال ها زحمت کشیدی و ساختی ممکن است دیگری به ناگهان از بین ببرد
به هر حال سازنده باش
5.اگر به دیگران اموختی ممکن است قدر دانت نباشند
به هر حال آموزنده باش
6.اگر به دیگران خوبی کنی ممکن است همه را فردا فراموش کنند
به هر حال نیکوکار باش
7.اگر خواستی تنها و تنها برای خودت زندگی کنی ممکن است مزاحمت شوند
به هر حال برای خودت باش
اگر غیر از این می بود دنیا چگونه می بود؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/04/12ساعت 16:12  توسط The girl with certain look
|
موبایلش شروع به زنگ زدن میکند.دلش هری میریزد.از وقتی اینجاست مدام صدای این زنگ لعنتی توی سرش می چرخد.اما گویا اینبار واقعی ست.دست پاچه می شود.نمی خواهد پسر چیزی بفهمد.جواب نمی دهد.یکبار دیگر زنگ می خورد.پسر چیزی نمی پرسد.باز جواب نمیدهد.هول کرده است.نمی داند چه بگوید.باز زنگ می خورد.بالاخره با اصرار پسر جواب می دهد.دست و پایش را گم می کند.آنقدر هول میشود که همه چیز لو میرود.پسر فهمیده است اما به روی خودش نمی آورد..آن یکی پسر هم فهمیده است.طناب اعدام مهیاست.چگونه ثابت کندکه اینجا اتفاقی رخ نداده است؟.چگونه ثابت کند خیانتی در کار نبوده است؟چگونه ثابت کند که او را دوست میدارد بیشتر از هر کس؟؟همه چیز بر علیه اوست.چگونه ثابت کند که دوستی کاملآ معمولی بوده است؟؟حتی پسر نیز نمی تواند ثابت کند اتفاقی رخ نداده است .سرش گیج می رود.صدای زنگ مدام در گوشش می پیچد.گوشی را بر میدارد.کسی نیست.پسر را صدا می زند.کسی نیست.همه چیز در سایه ای ازسوء ظن فرو می رود.سکوت بر قرار می شود...
شب هنگام هر سه ضلع این مثلث از هم جدا افتاده اند.
+
نوشته شده در شنبه
1385/04/10ساعت 22:30  توسط The girl with certain look
|
دو ساعت بیشتر که از با تو بودن می گذرد
دیگر حوصله ام را سر می بری
یک ساعت که ببینمت
آنقدر تمام ساعات از تو سر شار می شود که انگار
عاشقت شده ام!
اشتیاق با تو بودن روانی ام می کند.
زندگی من با نداشته ها جریان می یابد
و با داشته ها به گل می نشیند
تنها اگزیستانسیالیست ها می توانند از داشته های خود زندگی بسازند
اما چگونه؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه
1385/04/02ساعت 14:32  توسط The girl with certain look
|