1.انسان ها برای دیدن زیبائی های یکدیگر بهتر است کور می بودند.چشم که بسته می شود،گوش ها بهتر می شنوند.گوش ها با کلام سر و کار دارند.کلام با عقل.عقل با علت ها،چرا ها.کلمات که به دل ِ عقل می نشیند ،چشمان تنها و تنها زیبائی خواهند دید!زیبائی ِ ناب و پایدار.
چشم که ببیند.عقل که نشنود.بعد از سال ها زندگی ،شنوائی اش را که باز یافت، مجسمه ی تو خالی ِ زیبائی در آغوش می بیند که استبداد چهره اش یادگاری ست از بر خورد ِ تصادفی دو ژن.همین و همین. عقل از علت جوئی باز می ماند.مجسمه ی تو خالی می شکند.چشم از چشم چرانی می افتد./
2.مرد چشم می چراند.زنِ نا بالغ به دامش می افتد.مرد باز چشم می چراند.زن طلاق می خواهد.مرد چشم می چراند.زن کتک می خورد.مرد چشم می چراند.زن عقلش به کار می افتد. مرد همچنان چشم می چراند!.هر قانونی هم که عوض شود ،مرد همچنان چشم می چراند! با چشم چران ها حتی با قانون هم حق به زن نخواهد رسید.قاضی ها هنوز مردند!!!/
3.مردان هنوز چشم چرانند.زنان هنوز نا بالغند.مشکلات ریشه ای تر از این چریک بازی هاست./
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/03/23ساعت 23:40  توسط The girl with certain look
|
اگر تو را داشتم دیگر عصر های جمعه دلم نمی گرفت؟؟؟
اگر تو را داشتم دیگر احساس تنهائی نمی کردم؟؟؟اگر تو بودی هیچوقت تنها نمی ماندم که حوصله ام سر برود؟؟
اگر تو اینجابودی از هر نظر با هم جور در می آمدیم؟؟
اگر تو اینجا بودی و از هر نظر با هم جور در می آمدیم دیگر خوشبخت بودیم؟؟؟
آگر از هر نظر با هم جور در می آمدیم و همیشه کنار هم بودیم ،اینقدر فکر نمی کردیم؟؟اینقدر به زندگی و فلسفه بافی ها فکر نمی کردیم؟؟
اگر با هم بودیم زندگی اینقدر خسته کننده نبود؟؟
اگر با هم بودیم دیگر به پوچی ِ زندگی فکر نمی کردیم؟؟؟دیگر از همه چیز و همه کس خسته نمی شدیم؟؟؟اگر تو اینجا بودی اینقدر مکرر نبود روز ها؟؟اینقدر شبیه هم نبود شب ها؟؟اینقدر بی حوصله گی زیاد نبود؟؟اینقدر من در جلو رفتن تنبل نبودم؟؟؟
اگر تو اینجا بودی تکلیفم مشخص بود؟؟؟راهم معلوم بود؟؟اگر اینجا بودی دیگر گیج نمی زدم من؟؟؟
اگر تو اینجا بودی درد های بشری کم می شد؟؟
من از بی حوصله گی رنج می بردم حتی اگر تو اینجا بودی!!!درد های زیستن باز هم بود اگر تو اینجا بودی!!!زندگی مکرر بود حتی اگر تو اینجا بودی!!!
تنهائیم همیشگی ست چون زنده ام! پس تنها و تنها برای خودم زندگی خواهم کرد. کون لغه(یا لق) همه!
+
نوشته شده در جمعه
1385/03/19ساعت 18:54  توسط The girl with certain look
|
باد میان برگ های اقاقیا بی تابی می کند و من به همه چیز مشکوکم.باد میان ملافه ی سپیدی که پیچیده ام دور تا دور بدنم، می آید و می رود.می آید و می رود.باد می رقصد میان ملافه ی سفیدی که پیچیده است لای پاهات.می آید و می رود.بازی می کند .نوازش می دهد ومی سوزاند...می آید و می رود.و من به همه چیز مشکوکم.به تو که حالا خوابیده ای آرام درست بغل به بغلم.که دستم را درازکه می کنم فاصله ها پس می روند.زندگی جاری می شود از تیغ ِچشمانت تا گلوگاه خشکیده ام .آرمیده ای بر بستری از ابر های سپید رنگ و بوی موهات سوار بر باد می آید و می رود.هجوم بی نقص تنفسهات را می شمارم.سر می کشم. اما به بودنت مشکوکم. سایه ات افتاده است درست بر سقف بالای سرمان.عشق می وَزَد و من هنوز مشکوکم.به اینجا بودنم.به من بودنم.به بیدار بودنم.به رویا نبودنت.حتی مشکوک به نفسی که از درون تو می آید و می خورَد روی صورتم.به گرمایش.به اینکه لمست می کنم .به این که اینها ملافه است یا کفن های سفید که درون قبر پیچیده میانمان ...من به زنده بودنمان مشکوکم.چند بار خواستم تکانت بدهم و صدایت کنم:هی فلانی!هی!پاشو!ما زنده ایم؟؟تو اینجائی؟زنده ای؟من کنارتم؟اما بگذار اگر خوابیم،اگر مرده ایم اگر توهم است بگذار بماند.بگذار در آغوشم بمانی،بگذار داشته باشمت حتی پیچیده در کفن های سفید درو ن قبر... سایه ای نا مفهوم در اینجا فریاد می کشد.نه از جنس من .نه از جنس تو...از آخرین هم بستریمان یکسال می گذرد؟یکماه؟یکروز؟یک لحظه؟نمی دانم.زمان اینجا نیست و من با این نشانه ها به همه چیز مشکوک می شوم. آخرین بار!!دو نفر نبودیم.خوب یادم است.یک نفر دیگر بود میانمان.تو با دو زن عشق می باختی همزمان دریک بستر.یک نفر ِ دیگر هم بود که می کشیدم ملافه های سفید را روی سرم بلکه برود حضورش را گم کند.که سایه ی هولناکش از سرم بپرد.اما این ممکن نبود!!.تو فقط با من می خوابیدی.صورتت درست مقابلم بود.من بودم با تو.هیچکس نبود.مگر عشق را همزمان می شود با دو نفر به بازی گرفت؟؟؟تو بودی و من؟؟؟من مشکوک بودم اما چشم هایم بویش را می شنید.زنی با چشمانی آبی،سبز،چه می دانم شاید سفید..از تو کام می گرفت.میان دستانت گرفته بودیش.من آنجا خوابیده بودم دراز به دراز.زلیده بودم به تو.من بودم و تو.نفست می خورد تو صورتم.گرم بود.اما او که بود؟؟؟او که بود میان آخرین هم آغوشیمان؟؟که خوب به یاد دارمتان.بدنم سرد می شد.بوی عرقت می چکید از لابلای موهاش و بعد من بیگانه می شدم با عطر یکی شدن در بستر.که دور می شدم از تو.دستت را پس میزدم و آن زن می خندید.یادم است.درست درون تو که می جوشید ،می آمد بالا که ثابت کند که فقط منم اینجا،منم که باید باشم اینجا،تنها منم که باید با نفست آمیخته شوم،که آنروز با من خوابیده بودی که ثابت کنی آن تنها زن پیشانی سفید که می تواند حالا در آغوش تو به خواب خرگوشی فرو رود ،منم.که ثابت کنی منم آن شهرزاد قصه گو که دچارت کردم.آمده بودی تا دلیل باشد بر دیوانه شدنت.بر عاشق شدنت که می گفتی اصلآ متوجه اش نبودی.آمده بودی اعتراف کنی جادویت کردم.که نمی خواستی و مسحور شدی آرام آرام.که هر شب دلتنگم می شدی.آمده بودی بگوئی اینها را وقتی که در آغوشت بودم.بگوئی که من هر شبی یار شاهدی بودم!...که من سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آمد!...آمده بودی....که همه را زمزمه می کردی در گوشم و شراب زهر آلود لبانم را می نوشیدی....خوب یادم است.همه ی اینها بود میان آخرین عشق بازیمان.همه اینها بود.و من باز مشکوک بودم.به سایه ی شوم زنی که هی می آمد و می رفت .می آمد و می رفت لابلای ملافه های سفید که دورمان پیچیده بود.می دیدم که با تو عشق بازی می کرد.جای مرا می گرفت . برای او هم می گفتی.در گوش او هم زمزمه می کردی .و تو انگار اصلا متوجه نبودی که من نیستم.که این شهر زاد تو نیست که میان دست هایت آرمیده.تو نفهمیدی که او من نیستم.که فرقی نمی کرد برایت.کابوس به نظر می آمد... اما کابوس بد بینی های من نبود.خودم با چشمان خودم دیدم که در اخرین هم آغوشیمان زنی با چشمان سبز،سفید یا شایدمیشی رنگ....درست یادم نیست_آمد و جای مرا گرفت.و من می دیدمش و مشکوک بودم.هی اسب شهوتم را هی می کردم که بروند افکار پریشان.که میانمان فاصله نباشدو باز... امکان نداشت که دیگر در بستر هم، وقتی آمده بودی با من به وصال برسی و عشقت را در گرماگرم حرارت سوزان غریزه در قلبم بکاری،زن ِ دیگری در میان باشد.سایه ای دیگر غیر سایه ی من و تو که روزی سقف افتاده بود ،میانمان باشد و هی بچرخدو از تو کام بگیردو تو متوجه نباشی.من بودم با تو.خوب یادم هست.هی نهیب می زدم به خودم که باز خیالاتی نشوم .لمست کردم که مطمئن شوم منم با تو.هیچکس نیست.بعد چشمانم را بستم.آرام گرفتم .دستهایم را میان کمرت حلقه کردم.و دیگر مطمئن شدم که این تو هستی.خود ِ خودت.و چشمانم را باز کردم که دیگر تردیدی در میان نباشد.دیگر مشکوک نباشم.که دیگر باورت کنم.که ببینم و ببوسمت.اما ...چشم که گشودم با بهت سنگین همان نگاه دریده ای هم آغوش شدم که می ترساندتم. تو نبودی در میان بازوانم.چشمان تو نبود .زنی با چشمان سبز،سپید یا چه می دانم عسلی رنگ درست مقابل صورتم لبخند میزد.او تو نبود ...وبعد من فقط خودم را راحت کردم.خواستم دیگر او نباشد.که راحت شویم از دستش.که دیگر نباشد که به دست و پایت بپیچد.نباشد در هم آغوشی ما.در اتاق خوابمان.مرا خیالاتی کند.حالا که میان دستان من است بگذار خودم را از این سایه ی شوم برهانم...
و رهاندم. من فقط او را کشتم...
باد بیرون از پنجره میان برگ های اقاقیا نعره می کشد.و من آخرین هم خوابگیمان را خوب یادم هست.من او را کشتم. و حالا توئی اینجا که آرام ِ آرام در کنارم آرمیده ای.میان ملافه های سفیدی که من مشکوکم به کفن بودنش ،چشمانت روی هم است.مرا در آغوش گرفته ای .خوابیده ای.باد می آید و می رود.می آیدو میرود.حضورش را که حس میکنم امید وار می شوم که ما هنوز زنده ایم.من اینجا هستم.تو هنوز نفس می کشی اینجا ...گرمای نفست اینجاست.می خورد توی صورتم و اینها همه ملافه های سپید و خنکی ست که دوستش می داشتی... من هنوز هم مشکوکم. اما تو آنقدر آرام و بی صدا، همچون برگ های اقاقیا لابلای ملافه و باد خوابیده ای که دلم نمی آید برای مطمئن شدنم،برای دیگر مشکوک نبودنم تکانت بدهم و بپرسم :هی فلانی !هی!پاشو!بگو که ما زنده ایم؟تو اینجائی؟زنده ای؟من کنارتم؟...
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/03/17ساعت 1:13  توسط The girl with certain look
|
تقدیم به همه ی آنانی که نفرت مرا بر می انگیزند:
دوست داشتم سرم را بالا می گرفتم ،نفس عمیقی می کشیدم و بدون اینکه صدایم بلرزد یا احیانآ تپقی بزنم ،با کلماتی کاملآ معمولی در چشمان آقا یا خانم نگاه می کردم و و کاملآ آرام اعلام می داشتم:خانم یا آقای عزیز من از شما بدم می آید!من از شما متنفرم.کار های شما حالم را بهم می زند.اخلاقتان فوق العاده گند است.اعمالتان به شدت مضحک و احمقانه است.خانم عزیز!من از شما عقم می گیرد که اینقدر مبتذلید.که هیچ کار قابل تآملی برای انجام دادن ندارید.که اینقدر خود ،شخصیت و زندگیتان به نظرم بیهوده است.آقای عزیز!شما نیز با اینکه اصلآ متوجه نیستید اعمالتان به شدت آزارم میدهد.خانمی که حتی نمی خواهم برای یک لحظه ریخت کثافتت را هم ببینم ،لطف کن و دهانت را ببند.حتی یک کلمه هم راجع به من حرف نزن!آقای به ظاهر محترم:شما هم همین طور!دوست ندارم شخص شما راجع به زندگی و اعمالم نظری ابراز کند.که خانم حرف های شما دو قران هم نمی ارزد.در زندگی من دخالت نکن.با من تماس نگیر.ابتذالت حالم را بهم می زند.تو وتمام دوست پسر های از خودت نکبت ترت زندگی ام را تیره می کنید.لجن زندگی را برایم نمایان می کنید.دیگر حرف های تکراری ،ماجراهای تکراری،ابتذال متعفنت را بر دار و از اینجا برو.حوصله با تو بودن و با تو آمدن را ندارم.آقای به ظاهر روشنفکر!تمام مکالمه های طولانی ات فقط و فقط ذهن کثافت خودت را ارضا می کند و حتی یک نقطه ی چشم گیر هم در شخصیت ِ متفاوتی که از خود ساخته ای توجه مرا به خود جلب نمی کند.من از تو بدم می آید.من از قیافه ی تو بدم می آید.نمی خواهم کنارم باشی.نمی خواهم با تو به سینما بروم.عصر هایم را با بیهوده گوئی های تو سپری کنم.خانم!من از تو بیشتر متنفرم.از تازه به دوران رسیدگی هایت متنفرم.از شخصیت پوچت متنفرم.از لحن حرف زدنت بدم می آید.از غرور های نکبت بی جایت ،از پاچه پارگی،از حرف زدن زیاد،از حرف زدن راجع به موضوعاتی که بهشان علاقه ندارم،نفرتم می آید.من از تیپ تو بدم می آید.من از تو خوشم نمی آید....
وای که چه خوب می شد فردا بیدار می شدم و جسارت گفتن همه ی این حرف ها را به کسانی که لا یقش هستند می داشتم.چه خوب بود که شهامت راحت زندگی کردن را داشتم.اما چه کنم که از جدال بی زارم.چه کنم که علاوه بر نداشتن شهامت،حوصله اش را ندارم که با دیگران جر و بحث کنم.که بگویم عقاید و زندگیشان از نظرم بی معنی ست.حوصله اش را ندارم کنار هر که نشستم زیاد خودم را در گیر کنم.چنین اظهار نظر هائی به در گیری می انجامد.پس لبخندی می زنم. و همه ی آنچه را که می بینم و نا خوشایند است در پس این لبخند پنهان می سازم و این خانم یا آقای نفهم هم هیچوقت نخواهد فهمید که حرف ها یا اعمالش ذره ذره روح مرا می خورد و می تراشد.آهسته و در انزوا!!
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/03/14ساعت 0:5  توسط The girl with certain look
|
اگر شما در تصوری انتزاعی ،"الف"را جهان هستی و کل کائناتی در نظر بگیرید که در آن قرار دارید،"ب"را کل کهکشانهائی در نظر بگیرید که کهکشان راه شیری _که شما در آن واقعید_یکی از انهاست،"پ"را کل منظومه هائی در نظر بگیرید که منظومه ی شمسی _که شما در آن واقعید_یکی از آنهاست،"ت"را کل سیاراتی در نظر بگیرید که سیاره ی شما _زمین_یکی از انهاست،"ث"را کل سیاراتی در نظر بگیرید که امکان زیستن موجود زنده در آن وجود دارد_که زمین شما یکی از انهاست_،"ج"را کل مناطق از سیاراتی در نظر بگیرید که نوع انسان در تنازع بقا در آن به پیروزی رسیده است(می شود کل سیاراتی که انسان در آن وجود دارد)و زمین شما یکی از انهاست،"چ" را کل انسان هائی در نظر بگیرید که در سیاره ی شما _زمین_زندگی می کنند و شما یکی از آنانید،"ح"را کل انسان هائی بدانید که در سراسر سیاره ی زمین به هنر می پردازند،"د"را کل انسانهائی که در روی سیاره ی زمین به هنر نقاشی می پردازند،"ذ" را کل انسان هائی که در روی زمین می خواهند نقاشان بزرگی شوند،"ر" را کل نقاشانی که در جهان در سبک شما نقاشی می کنند،"ز"کل انسانهائی که در ایران زندگی می کنند،"ژ"کل انسان هائی که در ایران به هنر می پردازند،"س"کل انسان هائی که در ایران به هنر نقاشی می پردازند،"ش"کل نقاشان ِ ایرانی که می خواهند نقاشان چیره دست و بزرگی گردند،"ص"کل نقاشان ِ ایرانی که در سبک شما کار می کنند،"ض"کل تابلو هائی که این نقاشان کشیده اند،"ط"کل موفق ترین کار ِ هر یک از این نقاشان و "ظ"را موفق ترین تابلو _البته از نظر شخص شما_در میان تابلو هایتان در نظر بگیرید،این تابلو در ماکت کل ِ این تصویر انتزاعی از جهان چقدر ممکن است توسط بیننده ی این ماکت دیده شود؟؟؟؟
(همگان با قیافه ای آرام و موقر خواهند گفت:دیده شدن مهم نیست و من با چشمانی پر اضطراب خواهم گفت :جهان بیهوده تر از این حرف هاست)
+
نوشته شده در شنبه
1385/03/13ساعت 19:42  توسط The girl with certain look
|
متوسط بودن چیز افتضاحی ست.افتضاح به معنی واقعی کلام.متوسط بودن از هر نظری فاجعه است.هر خصوصیت متوسطی شما را به اوج تحقیر می کشاند.همیشه شما را در وسط نگه میدارد.همیشه تکلیفتان معلوم نیست.همیشه معلق.همیشه نیمه.در نظر من بهتر است هر خصوصیتی در اوج باشد.یا در اوج خوبی یا در اوج بدی.حد وسط همیشه کشنده است.داشتن هوش متوسط،استعداد متوسط،جذابیت متوسط،احساسات متوسط،عشق متوسط،اخلاق متوسط،زیبائی متوسط،قد متوسط،بدنی متوسط،قدرتی متوسط...و هر انچه صفت متوسط را به دنبال می کشد می تواند به یک مالیخولیا در وجود شما تبدیل شود.احساسی که خود نسبت به خود دارید یا دیگران نسبت به شما دارند همیشه نیمه تمام است.همیشه نا کامل است.و این یعنی تحقیر.یعنی حضور شما در اوقاتی که بهترین نیست و بد ترین هست.یعنی به صورت تفرج گاه در آمدن.یعنی برزخ.یعنی حالا باش تا ببینیم چه می شود.یعنی خود را باور نکردن.یعنی نتوانستن.یعنی هیچ گاه در اوج نبودن.هیچگاه پسوند "ترین"نداشتن.یعنی مطلق نبودن.یعنی نسبتآ بد نبودن.یعنی احساس امنیت نکردن.یعنی همیشه در انتظار ِ" ترین" ها بودن.همیشه ترس.همیشه رستوران وسط راه بودن....
+
نوشته شده در جمعه
1385/03/05ساعت 15:56  توسط The girl with certain look
|
خانم دنیا را با سر انگشت پستان های گرد و قلمبه اش می گرداند
و دنیا دنیا آقا
کرور کرور نوکر و عبد و آدم
صف کشیده اند آقایان محترم:
آقایان به صف،نوبت یکدیگر را رعایت فرمائید و فرصت را مغتنم
که این بانو فردا برای چراندن پستان هایشان به محل دیگری می رود!
دعوا نکنید آقایان
این بانوی زیبا و دلنواز اینجاست که مخش را بپکانید
شما خوب زبان بازانی هستید
و این بانو خوب پستان هائی دارد ،خوب باسنی،خوب کمری،خوب ک...ری ان شاء الله
بعدی لطفآ!!!!
آقا پس من چه میشوم؟؟؟
من که پستان هایم کوچک است و باسنم تخت
آقایان من هم به محبت نیاز دارم
به نوازش
به کشش
به ع...
آقا در نظر شما من جذاب نیستم؟؟؟؟
_من نظری ندارنم.
_خانم شما به جای پستان بزرگ ،کله ی بزرگی دارید و این هیکل شما را سکسی نمی کند
شما شبیه کاریکاتورید و گه گاه هم خوب هستید که با مختان خرس وسط بازی کنیم
آقایان پس من چی؟؟؟؟
من ِ کله گنده را هم...
من از همه ی شما متنفرم!!!
این را خانم سینه درشت می گوید.
_برو درِتو بزار ج...
تو شتک انزال ما هم نیستی!
اما سورئالیست ها می گویند
مغناطیس وحشتناکی دارد
اندامت
به گمانم مخت را زدن می ارزد
به تمام خاری ها،لعنت ها،خایه مالی ها
.....
...
و خانم سینه درشت دیگر از کسی متنفر نیست
خوب توانسته است جذاب جلوه کند
و آقایان صف کشیده اند...
دست به پستان هایش می برد
این را خانم کله گنده می کند.
باید بروم و کله ام را کوچک کنم
باید بروم و تزریق کنم چربی مخم را به سینه ام،باسنم،کپلم
این را با بغض می گوید،این را با عقده می گوید،این را با داد می گوید با فریاد
فردا عصر همه ی آقایان با خانم کله گنده دور یک میز به خانمی با پستان گرد و قلمبه می خندند
سیگار پشتِ سیگار
و از زیر میز با آلت مردانگی شان ور میروند و بعد
آب می پاشد بر صورت خانم کله گنده :
اوی،کجا سِیر می کنی؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/03/02ساعت 19:41  توسط The girl with certain look
|