به یاد اولین شب آشنائیمان ،امشب اولین پیک را برایت بالا می زنم.به یاد دومین روز و شروع همه ی حرف های
شیرینت،دومی را هم بالا می آورم.به یاد بوسه های آتشین عاشقانه ات،پیک سوم را هم بالا می زنم،به یاد بودن های بی دریغت،به یاد نامهربانی های منطقیت،پیک چهارم و پنجم را هم روی دیوار تف می کنم...من سیاه مست شده ام.من پیاله پیاله به نامت سر کشیدم ،لحظه به لحظه با یادت مستانه خندیدم،و صحنه به صحنه با بودنت در اتاق دویدم.من پشت به پشت سیگار پکیدم،من از این درد تا صبح به خود پیچیدم،من از این بار،از این یار،از این زار ،مار،زهر ِ مار...من سیاه مست شده ام از این همه جام در جام .از این همه عکس تو که در پیاله جا خشک کرده بود،از این همه مستی ات که از سرم نمی پرید ،از این همه حادثه که قادر به تحلیلش نبودم....که زدم به دنده ی مستی و راستی ،که به یادت بالا رفتم و یادت را بالا زدم.مستراح پر از یاد ِ تو است.بیا و به درو دیوار بنگر که همه تصویر توست ،تصویر توست با خنجری برای اجرای حکم ِ اعدام غیابیم،اینجا همه را به یاد تو مست کرده ام،من اینجا بد مست کرده ام،من هق هقم بند نمی آید،من اینجا به یادت لحظه به لحظه مستانه گریستم،اینجا فضا الکلی ست ،بوی شراب میدهد ،بوی سماع می دهد،بوی سراب می دهد،بوی سگ می دهد،بوی تو را میدهد،من تمام حرف های عاشقانه ات را از مخم با الکل 67%شستم،و بعد همه را تف کردم بر روی نعش بزرگوارت،زار زار بر روی سرو صورتت آب زمزم ریختم و بعد حالی به حالی...بعد مستی ات از سرم پرید و صبح شومی را با نعره نعره خنده های جا افتاده ات که بر سرم می کوبید با زرداب مانده در روده هایم بالا زدم و ...همه چیز تمام شد انگار که چیزی نبوده است.من به خواب رفتم .خوابی بدون رویا.خوابی بدون خاطره های چند روزت،خوابی بدون آمدن و رفتن چند ثانیه ایَت،خوابی بدون مستی ات،خوابی بدون قید و بند ،خوابی آرام،خوابی بدون تو...
*"آندره برتون"اینگونه نوشته ها را چنین می نامد
+
نوشته شده در شنبه
1385/02/23ساعت 14:41  توسط The girl with certain look
|
اینکه من زندگی را دوست میدارم و زن را دوست داشتنی،اینکه من سکس را دوست میدارم و فیلم های پورنو میبینم،این که من تنها هستم و دوست دارم دوست داشته شوم و دوست بدارم و اینکه من "تنها ترین مرد خدایم"و نمی خواهم باشم،و اینکه من همه ی آنچه دیگران دارند دوست میدارم ولی بر انجامش قادر نیستم،که توانائی ِ برقراری یک رابطه ی سالم و معقول را ندارم ،که زن را نمی فهمم،که نمیفهمم زن را اولین بار نباید به سکس دعوت کرد ،که دست و پا چلفتی ام و به همین خاطر تنها ترینم _این کمبود ها و نا توانی هایم به جامعه ی اطراف چه ارتباطی دارد؟آیا بخاطر نداشته هایم باید فاحشه خانه ها را مقصر بدانم؟یا فاحشه ها را؟یا کلآ زن ها را کثافت بدانم و شهرم را پر از آشغال؟خودم را تافته ی جدا بافته بدانم و ناتوانی هایم را قهرمانی جلوه دهم؟و خود را تنها مرد ِ خدا بدانم؟
پی نوشت:
البته نمی توان منکر فساد در جوامع لیبرالی چون امریکا شد (که این هم با توجه به ویژگی های انسانی امری کاملآ طبیعی ست) ولی "تراویس"_شخصیت به ظاهر ضد قهرمان فیلم_اگر قادر بود میتوانست در این جامعه ی کثیف ،زندگانی ِ تمیزی برای خود دست و پا کند.چنانچه مقصود نویسنده ی فیلمنامه قهرمان سازی و به تصویر کشیدن مشکلات یک فرد اخلاق گرا در جامعه ی به ظاهر غیر اخلاقی امریکا بوده باشد باید گفت که در جریان فیلم به خطا رفته است .زیرا کاراکتر "تراویس"که ما با آن روبرو می شویم نه تنها پورنو میبیند که میل به ارتباط با زنها نیز دارد و حتی معشوقه ی خود را اولین بار برای دیدن فیلمی میبرد که صحنه های مستهجن دارد.پس چندان در پی اخلاقیات نبوده است.ظاهرآ آنچه شرایدر نویسنده ی فیلمنامه سهوآ موفق به بیانش شده است اشاره به زندگی طاقت فرسای افراد درون گرا در جوامع بی بند و بار و سوسیالیزه شده ای چون "امریکا"می باشد .افرادی که نمیتوانند حتی رابطه ای معمول(در حد نگهداری یک معشوقه)برای خود داشته باشند.افرادی که نمی توانند از اعمال جنسی چشم بپوشند اما قادر نیستند نیاز های خود را به طرز طبیعی ارضا نمایند و به همین دلیل است که این ناتوانی و تنهائی هارا بر گردن اجتماع نکبت بار گذاشته و بر همین اساس اقدام به ترور کاندیدای ریاست جمهوری می نمایند(که در این راه نیز به دلیل دست و پا چلفتی بودن موفق نمی گردند). نکته ای که در این خصوص نباید از نظر دور داشت این است که مشکلات چنین افراد درون گرائی مربوط به خود و شخصیت آنان می باشد که جمع گریزی و ضد اجتماعی بودنشان،انزوا و گوشه نشینی در پی خواهد داشت و دلیل این عزلت را نباید در اجتماع فاسد و خیابان های پر از کثافت امریکا جستجو نمود . باید قبول کرد ناکامی های درونگرایانی از این قبیل به علت ناتوانی ها و ضعف های شخصیتی این افراد است .( که پرداختن به علل فردی و اجتماعی درون گرائی افراد و ریشه ی این ناتوانی ها نیز در این مقال نگنجد و با فیلم هم ارتباطی ندارد).ولی اگر بخواهیم جانب انصاف را رعایت کنیم شخصیت "تراویس"چیزی بین درونگرائی(شخصی دارای مشکلات روانی) و اخلاق گرائی از آب در آمده است که تکلیفِ بیننده را مشخص نمیکند و شاید هم درونگرای ناتوانیست که ناتوانیش را با اخلاق گرائی و قهرمان بازی فرا فکنی می کند !(در هر صورت به نظر من یه جای کار این ضد قهرمان آقای اسکورسیزی میلنگه!)
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/02/13ساعت 0:24  توسط The girl with certain look
|
1.مفهوم "پوچی"احساسی در پی دارد به نام "تنبلی".(از کشفیات امروز)
2.نقد نوشتن بر کتاب هائی که می خوانم از کارهای مورد علاقه ام است اما به چند علت موفق به این کار نمیشوم:من هر کتاب را فقط یکبار میخوانم و در ضمن خواندن متوجه نقاط قوت و ضعف کتاب میشوم،در همان حین بر روی مسائل مطرح شده فکر میکنم و نظر خود را در مورد آن تفکر کرده و نتیجه گیری می نمایم.کتاب که تمام میشود دیگرحتی طاقت نگاه کردن به روی جلدش را هم ندارم.من کتاب را در حین خواندن نقد میکنم و به دلیل اینکه حافظه ی افتضاحی دارم(یا بهتر آنست بگویم :اصلآ ندارم)هیچ کدام از تفکراتی که عنوان شد،در یادم نمی ماند.برای یاد آوری و جمع بندی لازم است یکبار دیگر کتاب را خواند ،که این کار هم از من ِ کم حوصله بعید است(حتی در مورد کتاب هائی که دوستشان دارم).نتیجه این میشود که :من نمیتوانم نقد بنویسم.
3.این جناب "کامو"هم دیر به دست ما افتاد.از هر که می پرسم کامو را در دوران دبیرستان بلعیده است.اما من تازه این موجود را کشف کرده ام.بیگانه را چند ماه پیش خواندم و سقوط را این اواخر.یادم می آید 2 سال پیش طاعون را که خواندم به نظرم کسل کننده آمد و به همین دلیل بود که کامو فراموش شد تا امروز.ولی حالا بعد از خواندن این دو کتاب او را شبیه ترین نویسنده به افکارم و قهرمانانش را شبیه ترین ها به خود یافتم.احساسشا ن را کاملآ درک میکنم و زندگی شان را زیسته ام.خلاصه من و جناب محترم "کامو"زمانی یکدیگر را یافتیم که قادر به شناخت ِ متقابلیم.میروَم که بیشتر بشناسمش ...
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/02/04ساعت 23:10  توسط The girl with certain look
|
عجب حالی دارد در این بعد از ظهر گرم،دراز کشیدن،هی چرت زدن ،و هی کتاب خواندن.هی چرت زدن ،هی کتاب خواندن،هی چرت زدن،هی کتاب خواندن...
علاوه بر اینها در این فاصله چندین موضوع آسودگی ام را کمی پریشانیده است:
1.من بعد از دو سه سالی کتاب خواندن ها و چند سالی به مقولات ِمخ تعطیل کن اندیشیدن و با آسمان و زمین ور رفتن ها،به این نتیجه دست یافته ام که:بسیار تنبل شده ام.و این تنبلی را مرهون افکار و ایدئولوژی ِ گرانبار خویشتن ِ خویشم.دیگر هیچ چیز آنچنانچه باید در نظرم جدی تلقی نمی شود و چیز های اندک جدی نیز مرا بر شنا کردن خلاف جهت آب این رودخانه،بر نمی انگیزد.و حالا به این میاندیشم که چگونه میتوان بر این حس ِ "گشادی"شورید؟و اصلآ آیا باید شورید یا نه؟
2.مدتی ست بد شانسی های متوالی ، متمادی و نا متناهی ِ خود را بر شانه های تنها خدای عقلانی(تصادف)نهاده و از همین رو جای هیچگونه نگرانی باقی نگذاشته ام.اما آیا به راستی جای هیچ گونه نگرانی نیست یا اینکه من باید بابت این موضوع کمی بدبین شوم یا کمی نگران؟یا کمی متفکر؟؟
3.آقای دکتر ،در ضمن یه مشکل دیگه ام دارم:تازگی ها دیگران که حرف می زنند ،فراموش می کنم که باید سخنانشان را با گوش جان نیوش کرده و سپس نظر خود را اعلام نمایم.این گیجیم هم یکم نگران کننده نیست؟؟؟(البته شرم آورم هست چون معلوم نیست در این مدت که با چشام نشون میدادم که دارم به دقت گوش میدم،حواسم کجا بوده!)
+
نوشته شده در شنبه
1385/02/02ساعت 18:39  توسط The girl with certain look
|