تبليغاتX
The girl with certain look
کلام بی هیچ واسطه ای،تنها و تنها با تکیه بر قدرت اعجازش می تواند "فرد "باشد.می تواند با فقدان جسم مسحور کند ،میتواند خیال باشد اما واقعیت را بگرداند،میتواند با دستی از غیب،روح را هر گونه که میخواهد شکل دهد،میتواند خود را به هر شکل در آورد،میتواند به جسمی مبدل شود که دوستش میدارید.کلام میتواند عاشقتان کند بی آنکه فهمیده باشید که عاشق "کلام"شده اید.میتواند جادویتان کند تا واقعیت را آنطور که نیست بپندارید.شما میتوانید عاشق کلام شوید چنانچه بخواهد و میتوانید به شتاب تغییر یک رویا از آن متنفر شوید،باز هم چنانچه بخواهد.کلام جسم ندارد و برای همین شما او را در کالبدی تجسم می کنید.و همین خاصیت فریبکار موذیانه اش است:بی هویتی.
کلام اعجاز دارد.جادوی عشق،نفرت،خوشی،ملال،سردی،گرمی،طراوت..همه میتواند در غالب "کلام"شما را مسخر کند و باز هم بی آنکه بدانید این شخص نیست که اینسان پیامبر گونه اعجاز میکند بلکه تنها "کلام"است"کلام"و تجسم کلام تنها بتی ست که روح "کلمه"در آن دمیده اند.



پیوست:دوستی دارم که بحر العلومش میخوانیم.اما خوب صحبت کردن نمیداند و کلام جادوئی ندارد.و نیز،دوستی دارم که از آن بحار علوم، برکه ای بیش ندارد ،اما کلام خوب میداند و خوب ساحره ایست.این دو، هر یک هنری دارند که من به راستی قادر به برتری دادن یکی بر دیگری نیستم.اینی که آنی دارد یا آنی که اینی دارد؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/23ساعت 23:9  توسط The girl with certain look  | 


ملال چیست و چرا من_ اکثر اوقات_ و ما_اکثرآ_به آن مبتلائیم؟
ملال چیزی شبیه به خستگی یا کسالت است.حسی نزدیک به بیماری جسمی به نظر میرسد.احساس بی حوصله گی و رخوتی ست که شما را به این فکر می اندازد که شاید سرما خورده اید.حسی که نمی گذارد از تخت خواب بر خیزید.حسی که می گوئید خوابتان می آید ولی در عین حال نمی آید.به انواع قرص روی می آورید.حس می کنید چیزیتان نیست و مشکل کسالتی جزئی ست اما از درون میدانید که دچار ملالید.
وقتی پی میبرید که بیماریتان جسمی نیست در خود به دنبال ریشه ی این کسالت به جستجو می پردازید.گاهی احساس دلتنگی می یابید.اما دلتنگ ِچه چیز؟؟؟به هر چه می اندیشید بی شک آن نمی تواند باشد .اگر هم باشد موضوع در نظر شما جدی جلوه نمی کند.می روید که با کسی صحبت کنید.طرف حالتان را بهتر نمیکند که هیچ،حسی شبیه به جنایت را نیز در شما بیدار میکند.
"sadness"
.نزدیکترین معادلی بود که برای ملال یافتم ولی بار غم در این کلمه زیاد به نظر میرسد در حالی که ملال اکثرآ شبیه غم نیست.بیشتر شبیه خستگی ست از نوع روحی اش (نه جسمی).همانطور که مسکن دردی برایش دوا نمی کند.
دچار ملال شدن کم حرفی می آورد.در این حالت شخص از وراجی های اطراف به مرز جنون کشیده می شود و هر لحظه احتمال دارد با انها در گیر شود که بعد میبیند حتی حوصله ی این کار را هم ندارد.ملال داشتن جستجو در پی دارد برای یافتن شخصی که بتوانید در ان لحظه دوستش بدارید و از این رو شاید به عاشقی شباهت پیدا کند.احتمال اینکه شخص در این حالت توهم عاشق بودن پیدا کند بسیار زیاد است.ممکن است فردی در حالت ملال حتی عاشق نگاه فردی در خیابان یا اتوبوس شود.زیرا فرد ملول نا آرام است و در پی یافتن آرامش.و چون دوای دردش را نمی یابد ممکن است به هر چیزی متوصل شود.و برای همین است که شخص در این حالت احساس میکند به کسی نیاز دارد.احساس نیاز به عشق میکند و از همین رو به دنبال معشوق میگردد(احتمال اینکه کسی در لحظات ملال عاشق شما شود بسیار زیاد است) و به افراد مختلفی برای عاشق شدن می اندیشد وسپس با آگاهی به اینکه فرد مقابلش در این لحظه مطمئنآ در فکر او نیست،حالش ملال انگیز تر می شود.البته من به همین علت، ملال را عشق نمیدانم زیرا که ملال پایدار نیست و حسی که در این اوقات شخص برای بودن یا داشتن کسی در کنار خود حس می کند ماندگار نیست و به محض بر طرف شدن لحظه های ملال از بین خواهد رفت.
شخص ملول دائم در انتظار است.انتظار اتفاق اعم از گوارا و ناگوار. او این اتفاقات محتمل الوقوع را تا نیمه در ذهن خود شکل میدهد ولی قادر به پایان رساندنش نیست چون دیگر حوصله اش را ندارد.و بخاطر همین افکار غریب است که اغلب اوقات در اوج لحظه های ملال اتفاقات بدی برای شخص پیش می آید و به نظر می رسد:ابرو باد و مه و خورشید و فلک و همه ی جهانیان در کارند که او را پر ملال تر کنند.
در اوقات ملال حوصله ی انجام هیچ عملی نیست.فرد برای بهتر شدن حالش نمی تواند کاری انجام دهد.نمی تواند کتاب بخواند.موسیقی گوش دهد.حرف بزند...فرد به حال استیصال می افتد از بس نمیداند "چِش" است .چه مرگش شده است .فرد به همه ی اتفاقات و حالاتی که ممکن است حالش را بهتر کند می اندیشد و چون در حالت عادی و به حالات عادی نمی اندیشد اغلب انها امکان وقوع ندارد.سپس فرد ِ مزبور ملول تر گردیده و آنقدر در این افکار ِ ملال آور غوطه میخورد تا احساس خواب آلودگی میکند.و برای فراموش کردن ملالش تصمیم میگیرد که بخوابد.(سعی نکنید کار بهتری انجام دهید که به هیچ عنوان نمی شود)

و میخوابد.بیدار که می شود حالش کمی بهتر است.کتابی در دست میگیرد و به محض ورود با این جمله بر خورد می کند:
"این دیار ما را ملال می آورد ،ای مرگ!عزیمت را تدارک ببینیم"

و این ملال بهانه اش میشود برای نوشتن این اراجیف./
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/22ساعت 18:21  توسط The girl with certain look  | 

زین پس لطف کنید و مرا فقط یک یا چند سوراخ ببینید!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/20ساعت 16:45  توسط The girl with certain look  | 



بایست!
دیگر رمق برای رفیقت نمانده است.دیگر رمقی نه،توانی نه،دیگر هیچ چیز اینجا باقی نیست.دیگر از آن نگاه های مشکوک چیزی نمانده است.حالا دیگر برایم قانونی تردید ناپذیر وضع کرده ای رفیق!دیگر در تنها قانونی که شک نمیکنم همین پرتاب شدن در آغوش توست.ازخاطره ی این سال ها برایم مانده است گریزی که از تو داشتم و شتابی که به سویت نیز.تمام گریزم از اسارت ،به شتاب دریافتن آزادیم در آغوشت ختم میشد.

دیگر حتی گریزی هم نیست رفیق!
دیگر ازین همه سایه ات پشت سرم ،نمیگریزم .
دیگر حتی شتابی نیز.

دیگر منم و دانه دانه برف.دیگر منم و خاتم الانسانز.دیگر منم و احتضار یک عمر دویدن.کجایت بد بود ؟کجایت زخمی ام میکرد؟کجایت را نمیخواستم؟.از کجایم می گریختم؟از کدام نیمه ی تاریک؟؟
دیگر یقین برایم مانده است رفیق!گریز از منم به تو ختم می شد.این را لبخند های مرموزت هشدار میداد از همان آغاز.کوره راه به ناگهان ناپدید شد .من ماندم با آئینه ای که در دستان تو بود.یک عمر را در آئینه به خیال خام در کوره راهی از تو گریختم .آینه در دستان تو بود.انتهای کوره راه تو بودی.دیگر زمین زیر پایم نمانده است.دیگر منم معلق در جهانیکه توئی.

من تمام شد.همه ی مدال هایم را در زمین ِ تو خاک کردم .حالا دیگر به تعقیب های شبانه ات در کابوس های فرارم ،نیاز نیست.حالا حتی به بودن های همیشگی روزانه ات در برابرم،به تصویری که توهمم شده بود،به میلی که از بس فرو خوردمش،عقده شده بودی در گلوگاه ...دیگر راحت شدی رفیق.همه ی نشانه های افتخارم ،همه ی غرور سرمستانه ام ، همه ی خودم نبودن هایم...همه را در سرزمین موعودت به قربانی فرستادم!...

(حالا دست از سرم بر میداری نکبت جان؟ )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/16ساعت 2:47  توسط The girl with certain look  | 

می توانم اراده کنم تا هر آنچه میخواهم باشم!میتوانم اراده کنم تا هر آنچه میخواهم بدست آورم!میتوانم اراده کنم تا هر آنکه میخواهم اندکی بعد در آغوشم باشد!اراده کنم تا هر انکه و هر آنچه میخواهم در دستانم باشد.میتوانم اراده کنم و اندکی بعد باشد.میتوانم اراده کنم "کن"،"فیکون".برای قهرمان دو بودن کافی ست اراده کنم.برای" سارتر" شدن کافی ست اراده کنم!کافی ست اراده کنم تا بهترین ها را خلق کنم .برای" بناپارت" شدن کافی ست اراده کنم!برای" فیدل کاسترو" شدن کافی ست اراده کنم!برای "احمدی نژاد "شدن کافی ست اراده کنم!کافی ست اراده کنم تا به همه چیز گند بزنم و یا بالعکس.اینجا هر انچه میخواهم میتواند باشد! همه چیز بالقوه موجود است و همین کافی ست برای اینکه دیگر هیچکدام را نخواهم!*

*مادرم همیشه از خدا میخواهد که من خوشبخت شوم!همیشه از خدا میخواهد که دست به خاک میزنم طلا شود.مادرم از خدا میخواهد که من قهرمان دو شوم.همیشه منتظر است ببیند خدا برای فرزندش چگونه آینده ای را طرح ریخته است.مادرم همیشه دوست دارد بداند چه چیز برایش مقدر است!مادرم از اینگونه بودن راضی نیست ولی این را تقدیرش می داند!مادرم همیشه منتظر است !برای مادرم همیشه چیز هائی هست که نمیتواند به دست آورد.مادرم حتی برای داشتن یک صندلی چوبی نیز دعا می کند.مادر حتی برای تقدیرمان هم دعا میکند!!!مادر همیشه چشم به راه است.
+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/11ساعت 17:35  توسط The girl with certain look  | 

من دختری روشنفکر هستم که در دهی دور افتاده،صبحها از میان انبوه درختان سرسبز از خواب برمیخیزم و تا بوق سگ را با گاو های مزرعه ی پدری در مباحثه پیرامون فیلم های موج نو میگذرانم.شب ها نیز که خسته و درمانده از این همه فک زنی های دراز مدت به خانه باز میگردم ،با آقا جان آوازهای فولکلور را بررسی میکنیم و از آنجائی که آقاجان نت نویسی نمیداند(چرا که اصلآ خواندن نمیداند)یکی از اهم ِ کار های روزانه ام جمع آوری این اوازهای محلی دهاتی و تبدیل آن به نت برای رسیدن به دست اسلاف میباشد.با این که من بسیار ناتورالیست هستم و محیط دهمان را بسیار دوست دارم ولی چون اینجا روزانه کار چندانی برای انجام دادن نیست و مزرعه ها کاملآ فهمیده اند و خودشان محصول را عمل می آورند ،من حوصله ام سر می رود و تازگی ها به شدت مشغول بررسی مارکس و نظریه ی "جبر تاریخ"و اینها هستم و به این فکر میکنم که چرا ما در روستا کافه نداریم تا من و بر و بچ روزها برویم ، سیگار بکشیم و هی به جان ِ همه چیز غر بزنیم.وا قعآ جای تآمل دارد جماعت انتلکتوئل ها!چرا من باید اینجا کافه نداشته باشم؟چرا من نباید بتوانم سیگار بکشم .وانگهی همه ی اینها بماند چرا ما باید در یک دنیای مرد سالار به دنیا آمده باشیم؟ چرا من نباید بتوانم با پسر ها با مینی بوس برای دیدن بازی پرسپولیس استقلال به تهران بیایم؟چرا دنیا باید بچه های فقیر داشته باشد؟چرا یک عده ای از تربیت اجتماعی محروم هستند؟مگر انها چه فرقی با من روستائی ِ روشنفکر دارند که نباید کفش شان مارک داشته باشد؟یا پدرشان دکتری ِ موسیقی ؟...و اینها بعلاوه تعدادی مسائل بسیار شیک از این قبیل فکر مرا به خود مشغول داشته و طرح های اولیه ی ایجاد یک وبلاگ شده است.

اما من دختری روستائی با دامن شلیته نیستم.من سر تا پایم مارک دارد .منزل مجردیمان هم بالای شهر است.ماشین هم دارم.کافه هم میروم(اینا رو گفتم که فکر نکنید من چیزی کم دارم).و فقط و فقط یک خلآ روحی دارم که گه گاه نا آرامم میکند.من وبلاگ ندارم که شما از کار های روزانه ام با خبر شوید و بفهمید من و دوستام چقدر روزانه کار های مهمی انجام میدهیم.و بدانید که من علاوه بر در میلاد نورو پایتخت و گلستان گشتن و اسکی روی چمن و موی فوکولی،کتاب های زیادی را هم تورق کرده و میکنم.ومیدانم در روابط انسانی انچه مهم نیست (ولی هست) قیافه و پول و این حرفاست و ذات بی نهایت انسانی و کلآ اومانیسم خیلی خوبه. والبته بسیار معتقدم به این مسئله که هر چیز باید جای خودش باشد.

البته که من از این بورژوا های کثیف ِ بی درد ِ سختی ندیده مسلمآ نمی توانم باشم.چرا که موقعیت کنونی ام را مرهون زحمات بی شائبه و بیداری کشیدن های شبانه روزی خویشتن خویش میباشم.من حتی خودم با همین دست های خودم نطفه ام را درست کرده(از اسپرم های انیشتن استفاده شد) و در آن روحی علم دوست دمیده و در فلان ِ مادر نهادم.و امروز که به حد اعلای هر چه ساینس در جهان دست یافته ام ،خود را موظف میدانم شما را علوم اجتماعی بیاموزم همی و عصاره ی این سال ها را در این وبلاگ فشرده سازی بنمایم.وبلاگم هم بهترین در جهان است و اصلآ ازین وبلاگ های چرندِ تازه به دوران رسیده های کتاب نخوانده نیست که در این ایران عقب مانده 4تا اسم حفظ کرده اند و وبلاگ نویس شده اند(کامنت های از این قبیل افراد نیز در این وبلاگ پاک خواهد شد).اینجا با همه جا فرق دارد چون من مرکز ثقل جهان می باشم.

و اما من!!!من چون به دلیل جبر تاریخی دختری زشت از آب در امدم ،نتوانستم به پسر بازی بپردازم و و باز به دلیل همان جبر اجتماعی پول هم نداشتم که به پسر خریداری بپردازم. و به همین دلائل رفته رفته عقده هائی در من شکل گرفت که بسیار اذیتم مینمود .چرا که من نه این که دوست نداشتم بورژوا باشم،بلکه نمی توانستم که باشم ،و نه اینکه دوست نداشتم که" بوی فرند" داشته باشم ،بلکه نمیتوانستم داشته باشم.(گفتم که زشتم).بنابراین هی با خود گفتم چکنم .بالاخره روزی از روی استیصال تصمیم به خوابیدن در اتاق گاز گرفته بودم .رفتم و خوابیدم.همین طور که مشغول استنشاق گاز بودم،صدائی در گوشم طنین انداخت که مرا بسیار وحشت زده نمود.خوب که گوش کردم ملتفت شدم که سروش است!بله!سروش معبد دلفی!!!سپس از آنروز بود که دانستم همی که نادانم!و او به من گفت که درمان دردت روشنفکری ست.برو و میلان کوندرا بخوان.و فیلم های پازولینی ببین .سیمون دوبوار هم بخوان که برای امروزت بسیار لازم است و سعی کن جزء جریان فمینیستی و ان هم موج سومش بشوی.بعلاوه صبح ها هم که از خواب بیدار می شوی سی دی راخمانینوف گوش بده که بسی برای رشدت لازم است.وبعد برو عضو همه ی سازمان های خیریه و حمایت از کودکان و بزرگسالان و سرطان و ایدزو اینها بشو که خیلی خیلی دیر شده است و از همه مهم تر اینکه همه ی اینها را در وبلاگی درج کن که همگان تو را بشناسند و دور و برت حسابی شلوغ میشود و از این پوچی ِ هدایتی به در می آئی.و من پیغام سروش را به گوش جان نیوش کرده و نجاتی عظیم مرا حادث گردید.

من از بس خورده بودم یه روز ترکیدم و ازم این وبلاگ درست شد!
من از بس فعال بودم یادم میرفت چی کارا میکنم و برای اینکه یادم بمونه...
من از بس بیکار بودم ...
من از بس ...

علاوه بر همه ی اینها من دیگر که میتوانم باشم؟؟؟من میتوانم پسرکی عبوس هم باشم که از بس همگان را به سخره گرفته است و انقدر اطرافش را از صافی های جورو واجور گذرانده است حالا تنها، در گوشه ای از یک اتاق، کرم ها مشغول جویدن مغزش هستند؟!


به نظر شما من کدومشونم؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/07ساعت 2:4  توسط The girl with certain look  |